تجربه مرگ...
![]() |
چند بار این جمله را شنیده اید که مثلا مرگ را با چشمهای خودم دیدم ... مرگ از یک قدمی ام رد شد ؟ |
دیرم شده است ... در آپارتمان را می بندم و با سرعت به طرف آسانسور می روم. تا برسد ... مثل بچه ها... چند بار بیخود دکمه اش را فشار میدهم... توی فکرم که اول کجا بروم و کدام کار را انجام بدهم که زودتر به کارها برسم... آسانسور میرسد... می پرم داخل و در بسته میشود... هنوز دارم فکر میکنم که چه جوری سریعتر میتوانم...
و ناگهان... یک صدا و سکوت مطلق... خاموشی ... تاریکی ... آنقدر تاریک است که به معنای واقعی کلمه چشم چشم را نمیبیند... وحشت کردم! اعتراف بدی است ... اما برای یک لحظه آنقدر ترسیده بودم که مغزم قفل کرده بود... دسته کلید آپارتمان و موبایلم توی دستم هستند... بعد از چند ثانیه میتوانم فکر کنم ... و میفهمم که میشود موبایل را روشن کنم... نورش خیلی ضعیف است اما قوت قلبیست... ولی ناراحت کننده اش این است که میبینم آنتن ندارد... دقیقا وسط طبقه ها گیر افتاده ام... تازه یاد زنگ خطر می افتم... به نظرم صدایش ضعیف است. نمیدانم کسی شنیده یا نه...
و ... در آن سکوت... صدای پسر بچه ای را میشنوم: کسی اون توئه؟ حدس میزنم که باید هفت یا هشت ساله باشد... داد میزنم آره! من این تو ام... هیجانزده فریاد میکشد: نترسید... من الان کمک میارم... و صدایش را میشنوم که دور و نزدیک میشود... حس میکنم خودش را الان سوپر من یا شاید مرد عنکبوتی میبیند... برای کسانی که نمیدانم و نمیبینم، توضیح میدهد: باید نجاتش بدیم... تو آسانسور ... آره... من خودم شنیدم... خانوم شما هنوز اونجایید؟!
-آره... و باز زنگ خطر را فشار میدهم... صدای چند بچه دیگر را میشنوم که با شور و هیجان تایید میکنند و با سر و صدا میروند که کمک بیاورند... خنده ام گرفته... اما نمیتوانم بخندم... هنوز نگرانم...و هوای آسانسور گرم و طاقت فرسا شده است... حس خفه گی میکنم... چشم هایم به تاریکی عادت کرده است و متوجه شیاری از نور میشوم که از پایین ترین قسمت در به داخل میاید... مینشینم... فضای بیرون را میتوانم به اندازه یک میلیمتر ببینم... گوشی را جلو می آورم آنتن میدهد... به زور شماره مهتاب را میگیرم... خبر میدهم و میگویم که: خوبم و فقط به مامان بگو که نگران نشود...
و ناگهان صدای زمخت نگهبان مجتمع... و تکنسین آسانسو... اینبار واقعا دل گرم میشوم... اما فایده ای ندارد... دقایق میگذرند و قادر به باز کردن در نیستند... بیشتر از چهل دقیقه است که حبس شده ام... خیس عرق شده ام و در یک لحظه که موبایل خاموش میشود... ناگهان یاد مرگ می افتم... ظلمات.. و گرما... خدایا... تو قبر میخوام چیکار کنم؟ یاد مرگ سرخورده ام کرده و باکلافه گی داد میزنم: پس چیکار میکنید؟ اما مدام دلخوشی بیخود... صبر کنید... الان درست میشه... و هی عمدا یاد مرگ میافتم... و دعا میکنم... که خدا آنروز تنهایم نگذارد... و به خودم میگویم شاید امروز است و این لحظه... ناگهان برق می آید... روشنایی... صدای فن... صدای موتور آسانسور... انگار صدای زندگی...
شاید اگه یه بار دیگه اتفاق بیافته اینقدر نترسم اما ... تجربه وحشتناکی بود...
