دعا...
![]() |
یک نفر به دعای ما و توجه پروردگار احتیاج دارد... شاید محسن عزیز از دست من دلخور شود... دوست داشتم وقتی همه چیز به خیر و خوشی گذشت خودش بیاید و شرح ماجرا را بنویسد ولی ... امروز ۵ شنبه است و روز استجابت دعا... |
وقتی خبر تصادف خانواده محسن را شنیدم، اصلا فکر نمیکردم تا این حد جدی باشد. مادر عزیزی که در آی سی یو بستری شده و تنها خواهر آدم که هشت ماهه باردار باشد و حتی در آی سی یو هم هنوز وضعش خطرناک باشد...
من و چند تایی از دوستان اینترنتی که جریان را فهمیدیم بدون اینکه نسبتی داشته باشیم و این عزیزان را دیده باشیم مدام نگران بودیم... و فکرش را بکنید که در بهترین و گرانترین بیمارستان تهران عزیزت را بستری کنی و ...
شاید برای همه قابل درک نباشد... اما من که چشیده ام میدانم چطور هرروز برای مادری که باردار است به سختی یک قرن میگذرد... و چطور ماه آخر و روزهای آخر چشم انتظار دیدن نوزادت هستی... وقتی فهمیدم که کودک مرده است... واقعا گریستم... و با تمام وجود غصه را حس کردم... حالا همه نگران مادر هستند... و اینکه هنوز نتوانسته اند بگویند که کودکش دیگر نیست... هنوز در بخش مراقبت های ویژه است و به غیر از دعا از دست کسی کاری ساخته نیست...

مهم نیست که حتما مومن باشی یا یک مذهبی دو آتشه... مهم این است که چه بخواهی چه نخواهی وقتی در گیر حادثه ای میشوی، وقتی از همه جا نا امید میشوی و دستت از همه چیز کوتاه است... فقط یک چیز تو را سر پا نگه میدارد. توسل به قدرتی برتر. التماس به خدایی که میدانی هیچ چیز با حضور او غیر ممکن به نظر نمیرسد...
و یاد کسانی می افتم که موقع دیدن صحنه تصادف به دزدیدن پول ها و حتی لوازم شخصی آن ها مشغول بودند... دلم میخواهد بدانم این موجودات پست واقعا خودشان را انسان میدانند؟! مطمئنم که خدا آن بالا نظاره گر است و جایی پاسخشان را خواهد داد...
میگویند دعای آدم برای دیگری زودتر مستجاب میشود تا برای خودش... و من شنیده ام که حلقه ی دعا، منظورم کسانی است که دعا میکنند هرچه بیشتر باشند، دعا سریعتر مستجاب میشود...
این تنها دلیلی بود که این پست را گذاشتم... امیدوارم محسن عزیز به زودی خودش فرصت کند... زمانیکه عزیزانش در منزل کنارش باشند و لطف و رحمت پروردگار شامل حالشان شده است...
