خدا همین نزدیکی است...
![]() |
انگار همین دیروز بود... سرمای بی سابقه ی تهران، برف و یخبندان و پستی دل گیر: که دلم آفتاب میخواهد. دلم گرمای ملایم اردیبهشت ماه و بوی گل و رقص خورشید و آبی آسمان می خواهد... دلم طبیعت میخواهد... |
و امروز من اینجا هستم... هر چند تعطیلات عید را هم اینجا گذراندم اما انگار اینبار یک جور دیگر است... میوه ها هر چند اندک، روی درختند... هوای عالی... نه گرم و نه سرد...

طبیعت همیشه مرا یاد خدا میاندازد... بیشتر از هر چیز دیگری... حالا فکرش را بکنید که چند روز پیش جایی رفتیم که دیگر نه صدای ماشین میامد نه حتی صدای آدم ها... فقط صدای طبیعت... صدای خش خش برگها... آوای قشنگ پرندگان... لحظاتی که روی چمن دراز کشیده بودم و با چشم های بسته گوش میدادم... فکر میکردم چه لذتی دارد این آرامش و انگار به خدا نزدیک تر بودم... و افسوس که حس قشنگم را نگرانی های همیشگی بهم میریزد...
به محض اینکه به تهران برگردم... امتحان دارم و بعد هم باید برای اسباب کشی آماده شوم! در حالیکه حتی نمیدانم با این پول کجا میشود رفت... و هزار دلمشغولی و نگرانی دیگر...
دلم میخواهد فکر کنم که خدایی که خالق همه این قشنگی هاست و کمی از این آرامش را هم به من خواهد داد و همه چیز به خوبی سپری خواهد شد...
این پست را فقط به این دلیل نوشتم که شما را هم شاید ...در حس خوبی که من داشتم، حتی اندکی از آن، سهیم کنم...


پ.ن: باید اعتراف کنم که عکس های قشنگ و هنرمندانه را برادرم گرفته است. گمان میکنم تفاوت عکس ها واضح است. ... البته لازم به دکر است که من طفلکی با گوشی 5610 نهایت تلاشم را کرده ام!
