سخن گفتن از مردان بزرگ و انسانهاي آزادمنش بار دشواري است كه هر قلمي توانايي حمل و به سرانجام رساندن آن را ندارد . خاصه آنكه قلم كوچكي باشد در دنياي انديشه ها . اما طنين نام بزرگان ادب و هنر در اذهان مردمان هنرپرور ، همواره دل آنان را گرمي و نيرو بخشيده است . در اين ميان از جمله بزرگاني كه در راه اعتلاي نام اين سرزمين گام برداشته اند « حكيم ابوالقاسم فردوسي» است

 

 او كه دهقان زاده اي از خطه « طوس » بود ، گنجينه اي از ره آورد نياكان ايراني به مردم خويش هديه داد كه با گذشت بيش از هزار سال ، نه تنها فراموش نشده ، بلكه بر اعتبار و ارزش آن نيز افزوده شده است .
در مورد تاريخ تولد و زندگي فردوسي سخنهاي زيادي گفته شده ، اما آنچه در درجه اول اهميت قرار دارد ، ارزش اثري است كه حكيم طوس به يادگار گذاشته و اين ، تنها از قلم تواناي كسي برمي آيد كه عاشق سرزمين خويش باشد .


و فردوسي يك عاشق بود . عاشق آب و خاك ايران و عاشق باورهاي قومي ميهن خود .در آن سالهاي پرتشويش حمله اعراب به ايران كه حتي ايستادگي و نفس كشيدن در مقابل عرب بيابانگرد ، امري دشوار مي نمود ، فردوسي با سلاح ادب و هنر به جنگ ضد ايراني رفت . به جنگ كساني كه فرهنگ و هويت ايراني چون خاري در چشم حاسدشان مي خليد . و آن تيري كه از كمان هنرش در چشم اين متجاوزان رها كرد ، بسي دردناكتر از تيري بود كه « رستم » به چشم  « اسفنديار»  زد .


در ادبيات ما هيچ شاعري نتوانسته همپاي فردوسي عرصه فرهنگ ايران را طي كند . چه ، فردوسي كسي است كه در راه اعتلاي نام وطنش از همه سرمايه هاي زندگي اش گذشت . جواني ، زندگي و آسودگي را بوسيد و 30 سال رنج تاليف شاهنامه را به تنهايي و با دست خالي بر خود هموار ساخت تا حافظ نام سرزمين خويش باشد .

بسي رنج بردم در اين سال سي                  عجم زنده كردم بدين پارسي


اگر اين سرزمين در هر مقطعي توانسته است در برابر دشمنانش قدعلم كند ، و اگر توانسته فرهنگ و مدنيت 2500 ساله اش را حفظ كند، تنها به سبب وجود كساني بوده كه دلشان براي اين آب و خاك مي طپيده و ايران را تنها براي ايراني خواسته اند. اگر فردوسي ذره اي حب جاه و ثروت در وجودش داشت ، هيچ گاه نمي توانست براي تاليف شاهنامه ، جواني اش را به پيري و ثروتش را به فقر رساند.

اين سرزمين در قرون متمادي حياتش رودكي  ،‌ ناصرخسرو ، حافظ  ، سعدي  ،  مولوي  ، نظامي و فردوسي را داشته كه به مدد وجود آنها هويت ملي و اصالت خود را حفظ نموده است . اگر چه  « فردوسي »  « حافظ »  نبود ، اما خود ، حافظ بود . حافظ فرهنگ درخشان ملت خويش . ارزش شاهنامه به بهاي عمر شاعر بود .


و اين سرزمين همانگونه كه كسي چون فردوسي را پرورش داد ، كساني را نيز در دامان خود پروراند تا حاصل رنج سي ساله وي را به آتش كشند. اما حكيم طوس آن زمان كه گفت :

پي افكندم از نظم كاخ بلند                  كه از خاك و باران نيابد گزند


مي دانست كه بعد از آن آتش بازيها  ، يك جشن هزاره اي هم در بزرگداشت مقامش تدارك خواهند ديد . تا بعد از هزار سال بيش و كم ، همه صاحب نظران اهل قلم به گرد هم آيند و در حيطه قدرت  « رستم »  و خالقش داد سخن دهند.

دردها همه ريشه دار و پايدارند . اما درد فردوسي چيز ديگري بود. لمس حقارت ملتي كه از روز ازل با تمدن و فرهنگ آشنا بوده اند ، چندان خالي از رنج نيست . آن هم شخصيتي چون فردوسي كه وقتي بي حرمتي  « محمود ترك  » به «  رستم  » قهرمان ايراني را مي بيند ،  از سلطان مقتدر آزرده خاطر شده و در هجو وي مي سرايد.

فردوسي در طي عمر خود  ، گويي به درازي قرنها زندگي كرد . چه ، گوشه اي از فرزانگي  ،  شور و غم و شادي همه قهرمانهايش را در خود جاي داد. با همه آنها همدردي كرد........ حتي پهلوانان تيره رواني چون «  افراسياب »  .

شاعر بلند آوازه ايران با اثر خود چراغ فروزاني روشن كرد كه هنوز بعد از گذشت هزارسال ، روشنگر ذهن تاريك روشنفكراني است كه مي پندارند شاهنامه تكرار مكرر حديث رزم و بزم ايراني است . و يا خشك مقدساني كه دنياي شاهنامه را دنياي ستايش از اميران و دولتمندان مي دانند. و يا صاحب نظراني از اين دست ،  كه نمي دانند اگر شاهنامه فردوسي نبود ،  زبان فارسي پيش از اينها در سكوت تحميلي اش جان داده بود.

چون كوهي بر سر باورهاي خويش ايستاد تا با انجام رسالتش درس زندگي به همه كساني دهد كه عاشق تاريخ و ارزشهاي ديرين قوم خود هستند. كساني كه با عشق ورزي به قهرمانان و دلاوران كهن در جهت درك ارزشهاي جامعه انساني گام برمي دارند . 

نرمي كلامي كه شاعر در شاهنامه دارد ،  يكي از عوامل موفقيت چشمگير اين اثر در ميان توده مردم است . شاهنامه آيينه تمام نماي روح فردوسي است . توفندگي قهرمانان شاهنامه كه به ملت خود درس آزادگي مي دهند ،  برگرفته از آن غيرت ملي است كه مي گويد :

زبهـــر بـــر و بـــــــوم و فرزند خويش                  زن و كــــودك خـــرد و پيــوند خويش

همه سر به سر تن به كشتن دهيم                  از آن به كه كشور به دشمن دهيم


حكيم طوس مثل هر ايراني ديگر ،  از آنها كه به ايران  ، گزندي رسانده بودند ،  نفرت داشت و درك اين نفرت در جاي جاي ابيات شاهنامه لمس مي شود . همان گونه كه عشقش به قهرمانان ملي در همه جا ملحوظ است .

ابيات شاهنامه آن چنان احساسي در خواننده ايجاد مي كند كه با تمام وجود مي تواند احساسات شاعر آن سخنان نغز را درك كرده و با وي همگام شود. خواندن شاهنامه از ديرباز در اين سرزمين مرسوم بوده و همين شاهنامه خواني موجب شده تا فرزندان اين مرزوبوم نيز  ، خود را هم درد فرزندي بدانند كه در جستجوي پدر قهرمانش و پر كردن خلا مهر او از هيچ كوششي فروگذار نمي كند. بازيافتن يك پدر پهلوان كه ملتي به وجودش   مي بالد ،  چندان دشوار نبايد باشد . 

اما حكم تقدير چنان اين پدر و پس را در مقابل يكديگر قرار مي دهد  ، كه گويي هيچ كس توانايي كمك به آن دو را ندارد تا آنها را به يكديگر بازشناسد و مانع بروز يك سرنوشت تلخ گردد. اما اگر يك چنين ياوري پيدا مي شد  ، در آن صورت هيچ گاه چنين تراژدي غم انگيري خلق نمي شد . گويي فردوسي از لحظه آغازين حديث  « رستم و سهراب  » با يك نيروي خارق العاده داستان را در درياي غم شناور مي سازد . با خواندن اولين بيت داستان  « رستم و سهراب »  كه از به خاك افكنده شدن ترنج نارسيده سخن مي گويد ، غمي بر دل انسان مي نشيند كه اگر چه در بعضي ابيات داستان اين غم رنگ مي بازد ،  اما ناخودآگاه اين را به خواننده مي گويد ،  كه منتظر باش . منتظر چه ؟

نمي دانم ........  فقط شوم بودن حادثه اتفاق نيفتاده دل شوريده را چنگ مي زند و آدم را وامي دارد تا با تمام وجودش پريشان و مضطرب حادثه نيامده باشد. سحر كلام فردوسي به حدي است كه نيازي به استفاده از يك واژه خاص جهت القاي مقصود وجود ندارد . بلكه همان فضاي داستان نيز به تنهايي مي تواند دل انسان را شاد يا غرق درياي بي انتهاي غم كند .

در داستان  « رستم و سهراب »  گذشته از واژه غم و اندوهي كه در پي خود دارد اين را به خواننده القا مي كند كه قهرمان شاهنامه براي حفظ هويت ملي خود بهاي غم انگيزي بايد بپردازد . براي حفظ آب و خاك سرزمينش مي بايست فرمان شهريارش را بي چون و چرا به جان بخرد و بي آنكه ذره اي ترديد به خود راه دهد و يا به انديشه خود اجازه جولان دهد ،  در برابر كسي بايستد كه مي داند يك نزديكي با وي دارد . هر زمان كه از صفات مردانگي « سهراب » سخن به ميان مي آيد « رستم » از « سام » پهلوان ياد مي كند و خواننده را به سويي مي كشاند كه مي داند كه «‌ رستم »  مي داند. خواننده درمي يابد كه « رستم »  تا حدودي پي به ماهيت  « سهراب »  برده است ،  اما مثل اينكه سرنوشت مهر سكوت بر لبش زده تا تاريخ نام او را به عنوان قهرمان فرزند كشته ثبت نمايد تا ورقي ديگر بر قهرماني هايش بيافزايد. فردوسي كه به نوعي « رستم »  را مي پرستد ،  مي خواهد تا او قهرمان بدبختيها هم باشد . اما « رستم  » براي اين قهرمان شدن بهاي بس سنگيني مي پردازد . گذشته از خود ،  خواننده را هم كه از آغاز داستان با غم و انده دست به گريبان بوده در نهايت رنج و اندوه با « تهمينه » تنها مي گذارد تا مرثيه  مادر فرزند كشته را به گوش جان بشنود و درد دل زخم خورده اش را با گوشت و خون خود لمس كند.

چنيـن است رسم سراي كهن                  سرش هيچ پيدا نبينــــي ز بــــن
به تو داد يـــك روز نوبـــت پـــدر                  سزد گر تو را نوبــــت آيد به ســـر
چنين است و رازش نيامد پديد                  نيابـــي به خـيره چه جويي كليد
در بستـه را كس نداند گشـــاد                  بــــدان رنـــج عمــر تو گردد به باد
و ليكــن كه انـدر گذشت از قضا                 چنيــــن بدقضـــا از خداونـــد مـــا
دل اندر ســراي سپنجـي مبند                 سپنجي نباشد بسي سودمند

 

شاهنامه از آن جهت بر دل و جان ايراني نشسته كه شرح حال و كارنامه پدران اوست . پدراني كه از سپيده تاريخ تا پايان قرون وسطي و حتي تا روزگار ما همواره مايه فخر بشر بوده  ، نه موجب سرشكستگي و سرافكندگي.........

و از اين رو بي اغراق نگفته ايم ،  اگر بگوييم كه شاهنامه عصاره و چكيده تمدن و فرهنگ ايران در طي 2000 سال است . در هيچ كتابي در ايران آن همه كلمه « داد » و « خرد »  به كار نرفته كه در شاهنامه به كار رفته است .

و شاعر در ابياتي ديگر ،  ايمان به اصول اخلاقي به شكلي برجسته را در انديشه اش آشكار مي سازد :


زخاكيم بايد شدن ســـــــوي خــــــــاك                  همه جاي ترس است و تيمار و باك
جهان سر به سر حكمت و عبرت است                  چرا بهـــــره ما همه غفلــــت است