خاطره جونم منو به بازی وبلاگیش دعوت کرده و از اون جایی که منم خیلی بهش ارادت مخصوص دارم دعوتشو قبول کردم. بازی یه خاطره و یه ضرب المثل ........ اینو میشه مصداق زبان  سرخ سر سبز میدهد بر باد .. یا آدمتو بشناس  یا ...؟؟؟؟دونست .همه کسانی که منو از نزدیک میشناسن میدونن یه دوست خیلی خیلی عزیز دارم که از بچگی ......

 

 ..یعنی از 5 سالگی با هم  دوست بوده ایم و با هم دبیرستان رفتیم و دانشگاه تهران تو یه رشته قبول شدیم و الی آخر و  تا همین دقیقه ای که این جا در خدمتتون هستم به این دوستی هیچ خدشه ای وارد نشده


این دوست عزیز دختر یکی از افراد مهم مملکتی و برادر زاده یه شخص مهمتر از پدرش هست و برای همین همیشه دانشگاه با راننده و یک اسکورت مخصوص میومد ..حالا چرا با ما همنشین شده بود همش به خاطر این بود که از بچگی با هم رفیق و یار ایاق بودیم


البته چون اسمش رو نمیارم اینو میگم که این دوست ما هم خیلی سفت و محکم از لحاظ ایدئولوژیکی نبود ولی همیشه چادر عربی داشت و یه کمی هم آرایش ..ولی من که خوب معلومه چه جوری ...همین جوری که معرف حضورتون هست ...
یه روز با  این دوست جون که به طور وحشتناکی هم عاشق شکلات هست تصمیم گرفتیم بریم عیادت دوستی که تازه فارغ شده بود برای همین سوار ماشین شدیم و در مسیر از راننده خواست که جلوی یه مغازه از این هایی که از شیر مرغ  تا جون آدمیزاد خارجی دارن بایسته ...

پیاده شدیم و به داخل فروشگاه رفتیم ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود و تو خیابون پرنده پر نمیزد به جز ماشین ایشون  با راننده و یه محافظ ..
دوستم شروع کرد هی سفارش این شکلات و اون شکلات ..هر دو کلمه ای هم که میگفت وسطش یه بار فروشندهه میگفت .همه جور نوشیدنی   هم داریم ...دوباره تا دوکلمه دوستم حرف میزد ..یارو میگفت ..نوار ..سی دی فیلم هم هست ها

 
آخرش این دوستم گفت آقا نمیترسی ما بریم لوت بدیم که این جا مشروب و نوار و ..دارین ؟؟
گفت :ّّهه اختیار دارین خانوم ما اگه نشناسیم مردم رو که باید بریم در این دکون رو ببندیم .

.دوست منم گفت ..خوب ولی این چیزایی که گفتی نمیخوایم ..خلاصه اومده بود شکلات بخره ولی یه عالمه کورن فلکس و بیسکویت و شکلات و نوشابه قوطی و هله هوله خرید و چون سنگین بود یارو گفت ماشین خدمتتون هست؟
دوست منم گفت بعله جلوی در پارکه.. راننده هم توش نشسته ...
یارو هم رفته بود بیرون دیده بود یه نفر با بیسیم کنار یه ماشین  پر هیبت با راننده ..اونام دویده بودن و خرید هارو از دستش گرفته بودن ..


ما هنوز تو مغازه بودیم که یارو با رنگی مث گچ ..سفید وارد شد و دستش رو گرفته بود درگاهی در و داشت غش میکرد و به دوستم گفت :خانوم شرمنده من به جا نیاوردم ..ترو خدا از من نشنیده بگیرین
دوست منم گفت بهش نگران نباش ..خیالت راحت ..
یه ماه بعد که از اون مسیر رد میشدم دیدم اون جا شده لباس فروشی ..عجب آدم ترسویی بودها وفکر کنم از دقیقه اول که ما از مغازه اش خارج شدیم دیگه آب خوش از گلوش پایین نرفته.... ....