گمونم همه اونایی که وبلاگ دارن دست کم یه بار به یه بازی وبلاگی دعوت شده باشن. من بارها و بارها تو این بازی ها شرکت کردم و متاسفانه یا خوشبختانه هرکی رو که بازی دعوت کردم هیچ وقت شرکت نکرده!!
آخرین بازی که دعوت شدم از طرف راسکولنیکف بوده!

 

اونجوری که از وبلاگ بهنام دستگیرم شده... قواعد این بازی اینه که یه ضرب المثل میگی بعدشم یه خاطره که مرتبط با اون باشه تعریف میکنی... حالا من بر عکسشو انجام میدم!!

خاطره:

تعطیلات نوروز است و در مسافرت به سر میبریم.
گوشی همراهمان زنگ میزند.
بعد از شش ماه و اندی: سلام و علیک و قربان صدقه! انگار نه انگار که ...
_ یه اتود زدم نظرت رو بگو!
من: آخه من که صاحب نظر نیستم.
_ حرفشم نزن. فقط میخوام بی تعارف بگی.
من: اوکی... خوبه...
_ (شرح ماجرا) ... یه نفس حرف میزند...
من: (تو دلم: یعنی واقعا متوجه نیست ) هوم؟ ... اوهوم!!
_ یه کتاب باحال خوندم میدونم خوشت میاد... اسمش...
من: (آقای محترم من  هالو ام؟! )... هوم؟ ... اوهوم...
_ از سفر برگشتی حتما تماس بگیر؛ بدم بخونی...
من: اوهوم!!
_ خب منتظرم ها!! کاری نداری؟! خدانگهدار!!
من: (تو دلم: بشین تا زیر پات علف سبز شه!) ... آها...خدانگهدار...

ضرب المثل : آدم عاقل از یه سوراخ دو بار گزیده نمیشه!!


حالا گیرم این دیالوگ تخیلی باشه. گیرم خاطره اش دست کاری شده باشه... مهم که نیست. هست؟ مهم اینه  که یه تیره و سه  تا نشون... یه خاطره است و سه تا ضرب المثل!! بد میگم؟!

اگه قرار باشه قواعد بازی رو رعایت کنم باید چند تا دوست وبلاگی رو به این بازی دعوت کنم... من امیر و حامد  و  البته... همکار های گلم رو دعوت میکنم.


حالا گیرم هیشکی شرکت نکنه... مهم که نیست. هست؟ خب معلومه که مهمه... ما خودمونو میزنیم به اون راه!!  که هرچی خودتون دوست دارید... بد میگم؟!