یادمه وقتی تابستون تموم میشد و میرفتیم مدرسه یا وقتی تعطیلات کوتاه عید رو پشت سر میذاشتیم و تو اولین جلسه انشای مدرسه شرکت میکردیم، اولین انشا بی برو و برگرد این بود:

ـ تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟!

 

 

اغلب نمره انشای من بیست بود. و اینو مدیون پدر و مادرم هستم به خاطر اینکه خیلی کتاب داستان میخوندم و خوب یادمه که هر هفته کیهان بچه ها مون فراموش نمیشد. طبیعتا دایره لغات گسترده، کمک میکرد که راحت انشا بنویسم. برای خیلی از هم کلاس ها انشا نوشتم. اما یه بار برای برادرم انشا نوشتم که هیچ وقت یادم نمیره... چون با وجود اینکه نمره اش خوب شده بود، کلی داد و بیداد کرد که دوستاش مسخره اش کردن که عین دخترا انشاء ش ناز داره!!

اونموقع راهنمایی بودم. بچه نبودم. اما نتونستم بفهمم که یعنی چی؟! بعد ها متوجه شدم که به کاربردن یکسری جملات احساسی و خیلی رمانتیک مخصوص دختر هاست و پسر ها ای از این کلمات استفاده نمیکنن! (خب من که خبر نداشتم!)

من به یاد کوکی ها خواستم اولین پست امسالم در این وبلاگ رو به این مضمون اختصاص بدم... شاید یک بار دیگر سالهای دور و دست نیافتنی در من زنده شد...اون حس کودکانه و قشنگ... اون حس جنگ و جدل با جمله ها بیرون کشیدن خاطراتی از تعطیلات که به مذاق خانوم معلم خوش بیاد...

هر چند این بیشتر یه گزارش تصویریه تا یه انشاء...

 

 

مثل سال های اخیر رفتم شمال. با این تفاوت که چهارشنبه سوری هم اونجا بودم. اولش مثل سال های گذشته مهمان های خاصی بودند که دعوت شده بودند... دوستان و آشنایانی که میدونن همه ساله ما ۴ شنبه سوری مراسم داریم. سی نفری میشدیم. شوخی و خنده و پریدن از رو آتیش و خوردن آجیل و شیرینی.

 

 

کاملا بی صدا و بی خطر! چون امسال به لطف نیروی انتظامی مواد محترقه اصلا نبود یا اگه بود اونقدر گرون بود که به خریدنش نمی ارزید. بگذریم که پسر عموی مارمولک من گه گاه با پرت کردن یک سیگارت ناقابل زیر پامون، باعث میشد جیغ بزنیم! اما این خوشی دوام زیادی نداشت... دو ساعت نگذشته بود که مجبور شدیم آب بریزیم رو آتیش بلکه جمعیت قبل از منفجر کردن خودمون و خونه!! متفرق بشن!

 

 

چهارشنبه سوری... همونجا درحال انفجار!

 

و همه چیز به خیر خوشی تموم شد!

 

میز هفت سین!

 

 

ما هم مثل همه سفره هفت سین داشتیم... نه میز هفت سین! این عکس مال یکی دو ساعت بعده که به خاطر بچه ها مجبور شدیم سفره رو منتقل کنیم روی میز! و خب اون کادو ها هم مال خانواده برادرمه که موقع سال تحویل نبودن...

روزهای گرم و آفتابی و خوبی رو تو شمال داشتم. ولی وقتی به خاطر بیماری  مامان مجبور شدم بیشتر بمونم... دیگه استرس کلاس هایی که از دست میدادم ول کنم نبود.

تا دیروز که اومدم و اولین جلسه بعد از تعطیلات رو گذروندم و دیدم اونقدری هم از کلاس عقب نیافتادم...

آخرین تصویر مربوط به عسلی منه و دختر خاله اش... روز ۱۳ فروردینه که هرکدوم یه دست لباس اسپایدر من یا به قول عسلی "ملدِ ننکبوتی"  جایزه گرفتن و ذوق زده پوشیدن و من ازشون عکس گرفتم.

 

 

راستی شما تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟!