مرد جوان پر بود از حس تنفر و آزردگی! هميشه از اينکه مي ديد دخترک بی پروا راجع به همه چيز حرف ميزند و نظر ميدهد عصبانی ميشد... دخترک دوباره پرسيد: "کجا ميرويم؟" مرد حتی به خود زحمت نداد نيم نگاهي به او بياندازد...همان طور که پايش را روی پدال گاز مي فشرد در دل گفت: "ساکت شو بشين ببين کجا ميريم!"

انگار دخترک از سکوت مرد و از چشمانش که به او نگاه نمي کردند فهميد، چون سکوت کرد و ديگر چيزی نپرسيد. اتومبيل به کندی پيش مي رفت...با وجود اين که تا شب ساعاتی باقی بود، اما هوا کاملا تاريک بود...برف زيبايی مي باريد و صدای موزون برف پاکن ها با ريزش برف هماهنگی خاصی پيدا کرده بود.

دخترک تحقير شده به بيرون نگاه مي کرد و گاهی دستش را به شيشه مي چسباند. گرمای دستش دانه برف چسبيده به آنسوی شيشه را آب مي کرد و به پايين می سراند.

مرد کم کم وجود او را فراموش مي كرد...به سال هاي گذشته باز مي گشت...وقتي براي اولين بار دخترك را ديد گمان نمي كرد روزي چنان عاشق و شيفته مرد خواهد شد...دختري بود زيبا ...و بي اندازه خام و ساده...او دختران زيادي را مي شناخت كه به او لذت بيشتري مي بخشيدند، اما فقط يك نفر بود كه هميشه مي توانست او را تحمل كند...به خودش گفت:

" اگر هميشه مثل الان لال ميشد، دقيقا هماني مي شد كه مي خواستم."...او هيچ گاه مستقيما نظر خود را ابراز نمي كرد...هيچ وقت نمي توانست در جمع يا حتي در مقابل اين دخترك ساده مكنونات قلبي اش را به زبان بياورد چون هميشه از اين كه مورد قضاوت واقع شود، مي ترسيد. به همين خاطر وقتي مي ديد دخترك بي ملاحظه حرف مي زند، عصباني مي شد ...هميشه در دلش مي گفت: "الان همه دارن بهت ميخندن!!" و تعجب مي كرد كه او در فرصت كوتاهي با همه دوست مي شد و به نظر مي رسيد كه او را مي پسندند!!

وقتي براي خريد مي رفتند، دخترك بي پروا مي گفت كه اين لباس واقعا زشت است...يا وقتي كسي از او چيزي مي پرسيد، بدون خجالت مي گفت: بلد نيست و او اين صداقت را حماقت مي دانست و بيشتر عصباني مي شد. دخترك آماده بود كه به هر سوالي بدون تفكر و پرده پوشي پاسخ دهد...اين افكار باعث مي شد حس كند كه دلش ميخواهد يك سيلي به گوش دختر بزند...اغلب جواب سوالهايش را نمي داد، هيچ وقت چيزي را برايش تعريف نمي كرد، وقتي در جمع دوستانشان بودند، او را تحقير مي كرد...وقتي دخترك با ذوق و شوق خاطره اي را تعريف مي كرد، رو به سايرين ميگفت: "ديوانه است!!" و بلند ميخنديد و همه با او مي خنديدند...

خوب مي دانست كه چرا او را از خود نمي راند...چون تنها او بود كه اخلاق تند و زبان آتشين او را تحمل مي كرد. براي مرد جوان بهترين هدايا را تهيه مي كرد، مثل ساير دختران مدام او را به خرج نمي انداخت، هميشه او را دوست داشت و به بيمزه ترين كارهايش هم ميخنديد، فقط اين دخترك بود كه حتي بعد از بدترين دعوا ها نيازي نبود از او عذرخواهي كند. ناز نميكرد و منتي بر سرش نميگذاشت!

اگر مي خواست منصفانه فكر كند اين دلايل را ميآورد. ولي اغلب به خودش مي گفت: من به او ترحم مي كنم! و گاهي كه دخترك گله مي كرد، بدون اين كه اعتماد به نفس خود را از دست بدهد مي گفت: "تو لياقت رفتار بهتر از اين را نداري!!"

و امروز بعد از مدتها خودش قرار گذاشته بود...قصد داشت خوش باشد. اما باز هم دخترك با حرف هاي احمقانه اش او را كلافه مي كرد:
"اين كه با بهترين دوست دوران كودكيش قهر كرده، اين كه ديشب خواب پدربزگشو ديده كه از اون دنيا اومده و دخترك رو بوسيده! اين كه پوتين هايش پاهايش را آزار مي دهند...اين كه خسته است و دلش مي خواد بره اون بالا مثل برف سرازير بشه رو تمام شهر..."

اين ها چه ربطي به مرد داشت؟! امشب حوصله شنيدن اين حرف ها را نداشت...مي خواست از امشب لذت ببرد. فكر همه چيز را كرده بود و حالا دخترك از غم و غصه اش مي گفت! مرد وارد يك خيابان فرعي شد. مقابل خانه اي اتو مبيل را متوقف كرد. به دخترك گفت: "همين جا ميشيني تا من اول برم بالا! بعد ميام صدات ميكنم!"

دخترك به مرد نگاه نكرد...مرد در دل پوزخندي زد و گفت: مهم نيست، قهر و دلخوري او دوامي نخواهد داشت!...پس به سرعت در را گشود و از پله ها دو تا يكي بالا رفت. به آپارتمان كه رسيد پس از مكث كوتاهي در را باز كرد...همه جا تاريك بود...لبخندي زد، در رابست و بسرعت به طرف ماشين رفت...در سمت دخترك باز بود و چراغ داخل ماشين روشن مانده بود...سرش را به شيشه نزديك كرد...كسي داخل ماشين نبود...سر گرداند و به اطراف نگاه كرد...تاريكي و سكوت همه جا را فراگرفته بود. ماشين را دور زد و به جايي كه پيش تر دخترك نشسته بود، دوباره نگاه كرد...ناگهان متوجه درپاهايي روي برف شد. چند قدم با آن ها برداشت... .

يك. دو . سه...تا وسط كوچه و ...ايستاد...چيزي را كه مي ديد باور نمي كرد...پوتين هاي دخترك آنجا بود...با ناباوري خم شد و به دقت نگاه كرد...كمر راست كرد و به دور خود چرخيد...رد پا تمام شده بود...
و ناگهان صورتش گرم شد...به بالا نگاه كرد...دستش را پيش برد و دانه هاي گرم برف را از هوا دزديد...دخترك روي شهر سرازير مي شد...


روزهای برفی رو خیلی دوست دارم... یه حس خیلی قشنگ بهم میده... اما زمستون رو دوست ندارم... یادمه یه بار فکر میکنم یازده ، دوازده سال پیش بود... که تو اوج سرمای زمستون شوفاژمون خراب شد... یه روز بیشتر طول نکشید... اما همون کافی بود که مجبور بشیم با کاپشن تو خونه بگردیم و یادمه که من حتی دو تا جوراب رو هم پوشیده بودم... از سرما حتی حاضر نبودم برم دستشویی!! تا اینکه تعمیرکار اومد و نجاتمون داد... دلم میخواست رادیاتور ها رو بغل کنم!!

تصادفا اون روز تو تلوزیون... خانواده ای رو نشون داد که صاحبخونه بیرونشون کرده بود و کنار خیابون میخوابیدن. یه هو متوجه شدم که تازه ما بدون رادیاتور هم از خیلی ها جامون گرمتره... بعد از اون دیگه نتونستم مثل سابق از برف و روزهای برفی لذت ببرم. و هنوز ... همیشه ...تو فصل سرما، فکر میکنم که اون بیچاره هایی که جای گرمی ندارن... آب گرم ندارن... چقدر سخت زندگی میکنن... و من چقدر باید خدا رو شکر کنم... .

و یه خاطره قشنگ از روزهای برفی دارم... که مربوط به ۵ سال پیشه... که برای اولین بار رفتم مشهد. البته گویا خیلی که کم سن و سال بودم رفته بودم، که خب چیزی یادم نمیاد. رو همین حساب میگم اولین بار...

آخر آذر ماه بود و اولین برف زمستونی تو مشهد سرازیر شد رو شهر. قرار بود آخر شب که حرم خلوته بریم زیارت... .ساعت حوالی یک شب بود. وارد صحن شدیم... موکت پهن کرده بودن و مدام نمک میپاشیدن و پارو میکردن که برفا یخ نزنه. منم که به زور و مکافات چادرمو رو سرم نگه میداشتم و داشتم از سرما بید بید میلرزیدم و سرمو انداخته بودم پایین و تند تند میرفتم که زودتر وارد حرم بشیم...

که وارد صحن قدیمی شدیم... خدایا... نمیتونید تصور کنید چی دیدم... صحن یکپارچه سفید شده بود. چراغ ها و رنگ طلایی گنبد... نمیدونید چقدر زیبا بود و... از همه زیبا تر...سکوت... چون شب از نیمه گذشته بود... سکوت خاصی همه جا رو گرفته بود... باور کنید مثل فیلم ها... برای لحظاتی مسخ شدم... انگار زمان متوقف شده بود...مثل یه عکس قشنگ... دلم میخواست تا ابد اون تصویر تو حافظه ام بمونه... اون حس قشنگ... اون برف... اون سکوت...