خانه ای روی آب ...
![]() |
پائیز است. پائیز زرد و قرمز... ولی واسه من .... پائیز بدون رنگ .... |
تو هم آخرش رفتنی نیستی".
این رو دوستی همین هفته پیش بهم گفت.
می گفت که خودش وقتی اومده سالها چمدونش کنار در بوده.
مدت هاست که بین من و رفتن فاصله افتاده
حالا من می تونم اینجا بشینم و. بار گذشته هام رو زمین بزارم ..... بشینم و نگاه کنم به زندگی که مال منه ومی تونست هم نباشه. به خطی که مرا وصل می کنه به اون روزای دور.
سر خط رو بگیرم تو دستم، هرازگاهی تکونی بدم وبه آون گوش بسپرم که کجا خاطره ای اززیر بار تمام گذشته ها به صدا در می آد
و این نوع عجیبی از زندگیه.
زندگی که در آن هرگز خوشبخت نمی شی. بدبخت هم نمی شی. به زندگی در سکوت ادامه می دی و شبا و روزات در سکوتی همه گیر می گذره....
حالا که فکر میکنم ...هواپیمایی که منو به اینجا رسوند به زمین ننشست. انگار منو از توی آسمون پرت کرده وسط این شهر...
و خونه مو ساختم .....روی آب!
میشه خونه روی آب ساخت ..همون طوری که میشه یه پاکت با آب ساخت ...
ببینین :







