درست هنگامی وارد ایستگاه مترو شد که سوت بسته شدن درها به گوش رسید. بی درنگ خود را به داخل نزدیکترین واگن پرت کرد. در بسته شد و قطار با سرعت یکنواخت و آرام بخشی حرکت کرد. چشم گرداند تا جای خالی برای نشستن بیابد. همه صندلی ها پر بود، ولی ...

ناگهان نگاهش خیره بر یک نقطه ثابت ماند. زن جوانی در بین سایر مسافران گوشه ای ایستاده بود. زیبایی افسون کننده ای نداشت.اما چیزی در چهره اش بود که موجب می شد، مرد جوان نتواند از نگاه کردن به او خودداری کند. چشمان درشت و زیبایش با حرکت مداوم و پروانه گون مژه ها به این سو و آن سو می چرخید و حتی برای لحظه ای هم متوجه حضور مردی که از آنسوی واگن با شیفتگی به او می نگریست نشده بود.

مرد به چهره سایر مسافران نگاهی انداخت. نگاه های خسته و اخم آلود حسی را در او زنده کرد. حس کرد، تمام جذابیت او در چشمانی است که می خندد و شاید لب هایی که می کوشد، خنده ای را پنهان سازد. مسیر نگاه او را دنبال کرد. در تیررس نگاه او کودک 4-5 ساله ای کنار مادرش ایستاده بود و پشت به جمعیت و رو به شیشه های قطار داشت. زیر لب چیزهایی می گفت. مرد نمی شنید، ولی از حرکات سر و دست کودک حدس می زد که او مشغول بازی هیجان انگیزی با موجودات خیالیست. مادر کودک، هر ازگاهی او را با تشر به آرامش دعوت می کرد و کودک تنها با شلیک چند گلوله از اسلحه خیالی اش به دشمن، بازی را از سر می گرفت و... زن جوان به او می خندید.

ناگهان سر چرخاند و مستقیم به چشمان مرد خیره شد. گویی سنگینی نگاه مرد او را جلب کرده بود. برای لحظه ای کمتر از چند ثانیه هر دو خیره به هم نگریستند،  زن جوان به سرعت صورتش را به طرف مخالف چرخاند. مرد مسخ شده، همچنان خیره به پشت سر زن مانده بود که زن جوان دوباره به مرد نگریست. از نگاهش نمی شد حدس زد که نگاه خیره مرد، او را متعجب کرده است یا دستپاچه. این بار مکث بیشتری کرد. ولی پس از اینکه نگاهش را دزدید، دیگر به سوی مرد نگاه نکرد.

مرد برای مدتی که به نظرش قرنی رسید، منتظر ماند و سپس به روبرو نگاه کرد. به خاطر سیاهی و ظلمت حاکم بر تونل ها، می توانست تصویر خود را به خوبی در شیشه های قطار ببیند. علی رغم این که موهایش سفید شده بود، در چهره اش چین و چروکی دیده نمی شد. قدی بلند و هیکلی ورزیده داشت و از همان جا می توانست حدس بزند که زن جوان به زحمت به شانه های او می رسد. به چشمان خود نگاه کرد. چشمانش درشت و خمار بودند. فکر کرد تا چند سال پیش چقدر به آنها میبالید. حال آن چشمان نیمه باز، از پس عینک ته استکانی که به چشم داشت؛ حالتی خنگ و ابله گون به چهره اش بخشیده بود. با نا امیدی اندیشید: نه، هیچ جذابیتی ندارم.

 

دوباره به زن جوان نگاه کرد. هرچه بیشتر به او می نگریست، تک تک اجزای صورتش را بیش تر مورد تحسین قرار می داد. دلش می خواست بهانه ای پیدا کند و حتی یک کلمه با او حرف بزند. حس میکرد، گرمای لبخند زن او را به سمت خود می کشد. اما صدای بلند گوی قطار که نام ایستگاه بعد را اعلام می کرد، او را از دل تخیلاتش بیرون کشید. باید قطار را ترک می کرد. دوباره به چشمان رقصان او نگریست. دلش می خواست همه چیز را تا ابد در حافظه اش ذخیره کند. با اندوه اندیشید، برای پیگیری بیش تر، خیلی مسن به نظر می رسد!

 

قطار ایستاد. مرد پیاده شد. برای آخرین بار به قطار و مسافران نگاه کرد و زن جوان را جویید. اما... نگاهش با نگاه زنی گره خورد که از پشت عینکی ته استکانی، با حسرت و شیفتگی او را می نگریست.

 

پي نوشت : نمیدونم برای شروع داستان مناسبی رو انتخاب کردم یا نه؟ این داستان رو سال ۸۲ نوشتم. خودم خیلی دوستش دارم... شما رو نمیدونم!