سنگ نقش ...
![]() |
مردی بر فراز کوهساران می زیست و تخته سنگی داشت که در روزگاران کهن استادی چیره دست بر آن نقشی حکاکی کرده بود ، اما مرد آن را مقابل در ، بر زمین انداخته بود و کمترین توجهی به آن نداشت . روزی یکی از اهالی شهر را که خردمند و هوشیار بود ، گذر بر سرای مرد کوه نشین افتاد و چون سنگ نقش را بدید ، از صاحبش خواست که آن را به او بفروشد ... |
صاحب سنگ خندید و گفت : فکر می کنی برای این سنگ کثیف و بی خاصیت ، خریداری پیدا می شود ؟
مرد شهری گفت :این سکه نقره را در ازای آن به تو می دهم .
مرد کوه نشین به شگفت آمد و بسی شادمان شد .
مرد شهری سنگ ر ابر پشت فیلی نهاد و به شهر برد . چندی بعد مرد کوه نشین به شهر رفت و همچنان که در خیابانهامی گشت ، چشمش به جمعیتی افتاد که در مقابل دکانی ایستاده بودند و مردی با صدای بلند فریاد می کرد : « بیایید ، بشتابید که زیباترین و شگفت آورترین تصویر دنیا اینجاست . فقط با پرداخت دو سکه نقره می توانید زیباترین اثر یک استاد سنگتراش را ببینید . »
مرد کوه نشین ، دو سکه ی نقره داد و وارد دکان شد تا تصویر را تماشا کند و ناگهان ... سنگ نقشی ر ایدد که خود ، آن را به یک سکه ی نقره فروخته بود .
اینی که الان خوندین از شاهکارای یکی از فرشته های ذهنمه . درسته جبران خلیل جبران . از من می شنوین اینو که خوندین بعدش حتما کتاب (( کیمیاگر )) پائولو کوئیلو رو بخونید . متحولتون می کنه .
نتیجه اخلاقی هم که تا دلتون می خواد می شه ازش گرفت . گفتم تا دلتون بخواد :
ما هر چی که بخوایم داریم فقط باید باور کنیم و به جای نگاه کردن به اطراف ، اطرافمون رو ببینیم .
قدر چیزایی رو که دارین بدونین .
خیلی تو بند مصرع گوهر خود را هویدا کن ، نباشیم ، خیلی چیزا گوهرشون هویدا نمی شه فقط یه ذره تامل می خواد اونوقتته که میبینیم از خود گوهر هم گوهرترن ...
و...
شما چه نتیجه هایی گرفتین خوشحال می شم بدونم ؟
