18 سالم است. حالم نه خوب است.... نه بد. سر حالم اما دلم شور می زند. قلبم محکم تاپ تاپ می کند. مانتو ام نو است کفشهایم مثل کفشهای " آقای روسینی" جیر جیر می کنند از بس نو هستنتد. هفته پیش با مامانم رفتیم کیف و کفش مخصوص دانشگاه خریدیم.... آنهم دانشگاه تهران. مقنعه هم خریدیم. گفتیم: " چونه دار نمی خواهیم. دانشجویی می خواهیم. جلویش چین بخورد، لطفا. "

 

راه دانشگاه را بلدم . دانشکده اقتصاد ..روبروی بیمارستان شریعتی.با آن دانشجو هایش. با آن ژستهایشان. با آن کیفهایشان.با آن مدل راه رفتنشان که فکر می کنند انگار از همه چیز سر در می آورند26 و آدم را یکوری نگاه می کنند. من هم که انگار یک جوری شده ام ،اصلا. با این مانتو که اینقدر بلند است. و آستینهایی اینهمه بلند.71

 


مث بچه های کلاس اول ..دلم شور میزد  با آتوسا قرار گذاشته بودیم ساعت 7.45.....
موقعی که می خواهم از پله ها بیایم بالا زانو هایم از هیجان نا ندارند. اینجا دو سری پلکان وجود دارند که هر دو به یک پاگرد منتهی می شوند.
 یک طرف نوشته : " برادران " و یک طرف را هم داده اند به خواهران.و همین کافی است که توجه مرا به برادران جلب کند. این برادران دانشکده اقتصاد چقدر خشن و جدی از پله ها بالا می روند. فکر کنم دلشان می خواست هوا کمی خنکتر بود می پریدند آن کاپشنهای شبه نظامیشان را هم تنشان می کردند تا به سبزه نیز آراسته شوند. اصلا هم به خواهران  نگاه نمی کنند.البته اولشه..4...

جلوی دفتر گروه غلغله است. بچه های ورودی 79 آمده اند و مثل مورچه دم در لانه شان در جنب و جوش ملایمی هستند
 آه ! یافتم .او می آید.آتوسا......  لبخند می زند.

خانم دکتر م . می آید. جیغ می زند: "  فقط ۱۴ واحد می توانید بگیرید که از قبل برایتان تعیین شده. حواستان باشد نگیرید روی برگه های انتخاب واحد را خط خطی کنید ها ! 
جیغش آنموقع گوش خراش نیست. لابد باید همینطوری باشد. از داد ناظم "دبیرستان مهر روشن"پای بلندگوی خرخری مدرسه که بهتر است.

توی کلاس هم که برادران یک طرف و خواهران یک طرف. البته مهم هم نیست. این برادرانی که من دیدم، همان بهتر که اونورتر بنشینند.17 حوصله ام سرمی رود سر کلاس...46..
 اولین درس من در دانشگاه، در راه کسب علم و دانش و ساختن فرداهای خود و میهنم، درس مبانی علم اقتصاد.

اینهم از دانشگاه.
 این مقنعه چین چینی درزش کج شده و رفته به طرف گوشم.102
 آستینهای این مانتو را هم باید برد و چید. حالا سلف سرویس کجاست؟ از بچه ها شنیدم که به جای گوشت سویا می ریزند توی قیمه و کباب کوبیده اش.....

از دانشگاه که اومدیم بیرون همین آقا بهزاد که همیشه کامنت میزاره اومد جلو و سلام وعلیک...من یادمه حتی نیگاش هم نکردم تو کلاس دیده بودمش..شبیه  عکس هایی بود که ازشاهزاده های قاجار تو کتاب ها می اندازن...همون شد که به لقب شازده مفتخرش کردم.48....
می خواست آخر هفته ناهار بده به بچه ها  به مناسبت تولدش منم که سابقه این جور دعوت هارو نداشتم گفتم باید از مامانم اجازه بگیرم..68...
ولی روزهای آخر دانشگاه همه ما یه خونواده شده بودیم....امروز یاد اون روزها واسم زنده شد...وقتی تو کتاب خونه با آلدا و هنریتا نشسته بودیم...آندره   واسه تولدش همه بچه هارو نهار دعوت کرد بیرون...4

من یه روزی ، یه جایی نمی دونم چی شد که از دهنم در رفت و گفتم از خوردن غذا ها و خوراکی های جدید و امتحان کردن مزه های نو خوشم می یاد. همین . نه بیشتر.

 

حالا ، وقتهایی که ساعت ناهار می شه و ما دستجمعی تصمیم می گیریم بریم ناهار بیرون ،  دوستام با موذیگری غریبی سعی می کنن انواع چیزها رو به خورد من بدن تا متوجه بشن که من واقعا همونطورم که  گفتم و یا اینکه ببخشید کی بالا می یارم.31.... اما من منظورم این بود که حالا اگه روی همبرگر یه ورقه پنیر گذاشتن و شد چیز برگر ، ناراحت نمی شم..... یا اگه آلبالو پلو رو به جای مرغ با گوشت قل قلی پختن، قهر نمی کنم. و یا اینکه اگه تو کوکوسبزی زرشک و گردو ریختن، ایراد نمی گیرم. من یادم نمی یاد که گفته باشم:" منو ببرین رستوران و یک دیس هشت پا و سوسک دریایی و جلبک جلوم بذارین و بگین : بیا ! اینم خوراکی متنوع. "

 

 

خلاصه امروز این آقا آندره که اصلیتش کره ای هست واسه تولدش ماهارو دعوت کرد، به یه رستوران کره ای. انگار نه انگار که مهمونی تولده ...36.دو سه نفری که جلوم بودن هی با دو تا چوبی که دستشون بود، تو ظرف من تکه های کباب شده هشت پا می گذاشتن.

 

 خدای من ! باد کشهای دست و پاش هنوز جلوی چشمام هستن.(خونه که رسیدم یه لیوان آبلیمو خوردم)
 یک آن سرم رو بالا کردم ، دیدم تو آکواریوم جلوی روم ، یک هشت پای عصبانی داره نگام می کنه . که یعنی اینکه : " داری دوست دختر منو می خوری. یا برادر زاده ام رو . و ...14

 

 

نوبت رسید به خوردن تکه گوشتهایی که روی اجاق روی میز تو یه ظرف چدنی در حال کباب شدن بودن.
 هرچی عطر و عنبر به خودمون زده بودیم رفت پی کارش و به جاش بوی دود  نشست.....
یکی از هم کلاسی هام که استاد کباب کردن بود، شد مسئول کشیدن و برای منم یه تیکه خوش گوشت خوک گذاشت. که البته بوی توالت های وسط جاده ها رو می داد31 عمرا من اینو بخورم.این دفعه راستی راستی داشت حالم بد میشد (بابا کادویی که  خریدم بدین میخوام برم20.....مال مفت خوری همینه ...)

 

یه پسر مسلمون  دیگه هم بود که وقتی دید ماجرای خوردن خوک و هشت پا و جلبک با چای زرد رنگ جدٌیه ، همون اولش فرار کرد .

هفته پیش هم یکی دیگه با خرچنگ. پای و کیک یا نمی دونم یه چیز دیگه درست کرده بود و آورده بود به اصرار که یالا تو که غذای دریایی دوست داری بخور....
بابا! من منظورم از غذای دریای میگو و ماهی بود. نه انگشت مارمولک دریایی . نه کیک خرچنگ. نه برنج با گوش ماهی.

من نفهمیدم بعضی ها چه اصراری دارن به خوردن غذاهای شرق آسیا.

 


 البته یه تعداد کمی شون خوشمزه اند و آدم رو گرفتار خودشون می کنن. اما نه دم فر خورده و بو داده شده سمور. نه سوپ خون خوک با دنبلان کوهی و چشم گربه دریایی تو یه آب خاکستری .

 چند وقت پیش هوس زولبیا بامیه و گوش فیل کرده بودم.یه مسافر داشتیم از ایران ...... واسمون آورد  .
 و منم فرداش بردم دانشگاه. یکی از بچه ها رسید بهش تعارف کردم. یه دونه گوش فیل برداشت. و منم بهش گفتم: " ما به این می گیم گوش فیل......" به خدا همین...... فرداش دیدم یه پاکت مثل تخمه آفتابگردون که با کاغذ دفتر مشق درست می کنن و عصرهای جمعه دم امجدیه می فروشن ، برام آورده و می گه: " تو که گوش دوست داری برات گوش بوداده خوک آوردم. اما شوره..... شیرین نیست. 13"

 


 

وای که اگه بر گردم،63 قول می دم به کسایی که بعد از غذا با انگشتاشون ، دندونهاشون رو خلال می کنن، چپ چپ نگاه نکنم  و به خودم اجازه ندم رو اعصابم  راه برن.63قول میدم هر چی مامانم  درست کرد بدون ایراد گرفتن بخورم...63قول میدم سنگ های  عدس پلو سلف دانشگاه رو با خوشرویی جدا کنم و بوی کافور خورش قیمه رو ندیده بگیرم...

فقط اگه بر گردم !63 می خواهم از بهشت!! فرار کنم،......کسی یک سیب سراغ  ندارد؟

 این هم چند تا عکس از یه رستوران تو بانکوک...البته بگم که گول قیافه وتیپ این رستوران رو نخورین..من چند سال پیش بانکوک رفتم ..یادمه هنوز چمدون هامون رو تو هتل نذاشته پشیمون شده بودیم که چرا اومدیم این آشغال دونی...بهترین هتلش یه هتل بود به اسم بایوک ...فکر کنم هفتاد..هشتاد طبقه ای بود ...یه سالن صبحانه داشت که یادمه از لحظه ورود من و مامانم یه دستمال جلوی بینی مون میگرفتیم...حالا خوبه زن حامله همرامون نبود وگرنه عمرا یه بچه سالم به دنیا می آورد......تو خیابوناش هم که هر آشغالی که فکرشو بکنین میدیدیم....

مث چغاله بادوم عید کنار خیابون ها انواع حشرات به فروش میرسید...بقیه رو هم که لابد شنیدین یا دیدین .پس فر یب ظاهر این رستوران و نخورین....