ادامه مطلب سلام و تشکر از همه دوستاني که با اي-ميل يا نظر تو وبلاگ به من لطف داشته اند. نظرات شما بود که باعث شد ديشب تبديل بشه به دومين شب آرامش ( اوليش پريشب بود که با شما آشنا شدم ) و باعث شد امروز انرژي مثبت بگيرم.دليل اولش اين بودو دوم اين که يه کارت عروسي به دستم رسيد مال دو تا از هم کلاسي هام تو دانشگاه که عروس سه سال از داماد بزرگتره ( چرا که نه ) ... تازه مساوات ...

تازه مساوات برقرار مي شه مخصوصا اگه عروس خانوم يه نموره هم تپل مپل باشه مثل اينا :

 


آهان دليل آخري (البته تا حالا) ...

اين که وقتي رفتم تو آشپزخونه واسه صبحانه ديدم مادر و پدرم دارن با هم مشاعره مي کنن اونم با آهنگ هاي خواننده هاي جديد و چقدر لذت بردم وقتي ديدم بعد از ۲۴ سال هنوز اين قدر هم ديگه رو دوست دارن که البته بيشترش رو از وجود مادرم ميدونم (پدرم هم اين حرف رو قبول داره)پس تصميم گرفتم اين مطلب رو که 10 روز پيش واسه سايت روزنه  به مناسبت روز مادر نوشته بودم تقديم کنم به همه مادرهاي گل و مخصوصا مامان گل  محسن:

 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.

اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.

کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟..خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات  دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.

کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را*** مـادر*** صدا کني.