اولش خواستم بيام اينجا به خودم تبريك بگم كه هم خنديده باشم هم واسم عقده نشه ... بعدش ديدم به قول بعضي ها استاد كه نيستيم هيچي حتي معلم هم ... گفتم يه يادي كنم از استاداي خوبي كه داشتم ... از اون روزام .. از شیطنت هام ... از دانشجو بودن خودم ...

آهای دانشجوهای عزیز و گرامی من ... جنبه داشته باشین ها ... نگین پس خودتونم آره ... اینا فقط خاطرس ...

دلم خيلي تنگ شده براي تمام اون روزائي كه بجاي اينكه درس بديم درس ميخونديم ... عشقمون پيچوندن بود ... هوم ... من يكي از همه بيشتر با سوال كردن حال ميكردم ... غير از بعضي ها كه عادت داتم بپيچونمشون با سوالهاي اجق وجقي اما كلن هدفم اين نبود .. بيشتر حسم اينجوري بود كه نميتونستم تحمل كنم كه يه چيزي رو ندونم ... هرچقدرم اين استادا هم ميگفتن كه آقاجون بذار يا بعدن تو خونه روش فكر كن يا بزار آخر كلاس ... اما من ....

همين الان داشتم اينو مينوشتم كه يكي از دوستا و همكاراي خوبم زنگ زد تبريك گفت ... كلي خر كيف شدم ...

آره داشتم ميگفتم رشتمون كم سخت نبود ... به قول معاون آموزشيمون كه يه ترم كه داشت آمار ميداد گفت ۷۰ درصد كل دانشجوهاي انصرافي دانشگاه صنعتي مال رشته رياضي محض بودن ... خير سرش بيشتر وسوسه كرد واسه انصراف ...

تقريبن همه بچه ها سر كلاس نقش ميرزا بنويس رو داشتن .. مينوشتن و مينوشتن ....  تازه بعضي وقتا به منم قر ميزدن كه چرا دارم وقت كلاس رو ميگيرم ... چرا نميذارم استاد همش درس بده و اونا هم بنويسن ... هوم ...

يادش بخير دكتر فروهنده سر جبر ۲ چه حرصي ميخورد وقتي ميخواست بياد سر كلاس ما ... يه سري قبل از اينكه درس رو شروع كنه گفت من نميدونم امروز چجوري ميخوام اين درس رو به اين - منو نشون داد - بفهمونم ... بجه ها تركيدن از خنده ... پسرا مسخرم كردن و كفتن بس كه خنگه دكتر ...

ياد كلاساي برنامه نويسي هم بخير ... آقاي مس فروش ... يا با زبون خوش ميگفت آقاجون شما نيا سر كلاس ... يا مثل بعضي استاداي خوبم يهو وسط درس برميگشت ميگفت نميدون والا ... درسته آقاي عسكري ؟ ... همينجوريه ديگه ؟ ... منم اصلن حواسم نبود ...   يا يكي از دانشجو ها يه سوالي ميپرسيد اگه بلد نبود يه نگاهي به من ميكرد منم كه فقط جسمم سر كلاس بود يه چيزي بلغور ميكردم ... واقعن استاد باحالي بود اين آقاي مس فروش ... اصلن براش مسئلهاي نبود كه چيزي رو بلد نباشه ... خيلي راحت ميگفت بلد نيستم .. بعدشم از من يا يكي ديگه ميپرسيد ...

سايت هم عالمي داشت ... صبح ساعت ۸ ميرفتم ساعت ۸ شب به زور مسئولش مارو مينداخت بيرون ... از پشت اين سيستم پشت اون سيستم ... عقلمم نميرسيد همونجا كاسبي كنيم ...

واي ياد دكتر ايرانمنش بخير ... چه فازي ميداد كلاساش ... خيلي حال ميكردم با كلاساش ... يادش بخير ... دومين جلسه بود .. سر كلاسش بودم ... اولين درس تخصصي كه با اون داشتم هنوز تو حال و هواي تابستون بودم ... آدامس تو دهنم بود ... هي سوال ميپرسيدم ... منتاها خدائيش الكي نبود سوالام ... خودش هم اول خوشش اومده بود ... ميگفت مثل اين آقا باشين همتون ... ولي يه جا كه ديگه بد جور داشتم ميپيچوندم قضيه رو يهو برگشت گفت اقاي عسكري لطف كن اون آدامست رو در بيار ...  واي انگار همه معطل اين جمله بودن كه يهو ۸۰ نفري بزنن زير خنده ... البته بعد از كلاس رفتم و يه جوري ماسماليش كردم ... گفتم آقاي دكتر من فك دهنم مشكل داره ايني هم كه ميخورم تجويز پزشكه ...

دكتر شاهسون هم خيلي باحال بود يه استاد به ظاهر خشك و عصبي اما واقعن مهربون و احساساتي .. مثل داداشم دوسش داشتم ... مخصوصن از وقتي كه رابطه كاريمون هم شروع شد .. بعدشم رفت سوئد براي بورس ... خونش رو اجاره داد به من ... بعدشم چت بازي و ...

ياد آقاي بوجار بخير ... اولين ترمي بود كه از دانشگاه آزاد اومده بود دانشگاه ما ... بچه هاي دانشگاه آزاد از بنده خدا خيلي بد تعريف ميكردن .. ميگفتن اذيت ميكنه و نمره نميده ... نمره هاش همه ۲۵/۰ و  ۹۰/۰ و از اين چيزاس ... من و دوتا از بچه هاي ديگه هم تصميم گرفته بوديم حسابي بپيچونيمش ... بنده خدا رو خيلي اذيت كرديم ... اونم درسي كه اولين باري بود كه ورميداشت ... گراف .... خودش آخري به زبون اومد گفت هم شماها خيلي با دانشگاه آزادي ها فرق دارين ... هم من تاحالا اين درس رو تدريس نكردم و تخصصم نيست .... اما بعدش باهاش خوب شدم ... يه پروژه توپ بهش تخويل دادم .. اونم با توضيح و تفصيل و تخته وايت برد و لبتاپ ... هنوزم بعضي وقتا ميبينمش ... قراره برم تو آموزشگاشون در بدم ... خيلي باحاله اين مرد هم ... يه جورائي نابغس ...

اقاي دكتر ميرحسني رو بيشتر از همه دوست داشتم ... به نظر من يه استاد روشنه روشن بود ... واي خدا چه حالي داد وقتي رفتم پيشش و كلاسامو پيچوندم ... رفتم گفتم آقاي دكتر اينائي كه شما داري ميگي رو من كار كردم بلدم ... اونم اول يه پروژه كوچيك بهم داد ... بعد كه ديد نه انگار يه كارائي ميتونم كنم گفت اگه نخواستي سر كلاس نيا ... اين پروژه رو روش كار كن ... آقا پروژه ۴ ترم طول كشيد ... آخر سر فهميدم مال شركت توانير و ما غير از يه كار دانشجوئي هيچي دستمون رو نميگيره ... اولش حرصم در اومد ... اما يه حرف قشنگ بهم زد كه هيچ وقت يادم نميره ... گفت مورچه زحمت كش ترين جونوره اما هيچ وقت بهتر از بال ملخ گيرش نمياد ... يعني بهترين چيزي كه گيرش مياد هم خيلي بي ارزشه ... اما ... منم يادم نيست به خاطر حس مرام گذاشتن بود يا لجبازي حتي همون پول رو هم نگرفتم ...

واي خدا  اين اصلن يادم نبود ... وقتي همين دكتر ميخواست هم اين كار دانشجوئي رو برام رديف كنه هم وقتي ميخواستم كلاس حل تمرين بردارم و برم درس بدم منو صدا كرد و گفت آقاي عسكري امور دانشجوئي گفته شما نميتونين كار دانشجوئي بگيرين ... اول اصلن حواسم به گند كاري هام نبود ... گفتم من كه به خاطر پولش اين كار رو نميكنم اشكال نداره ... اما چند روز بعد يادم افتاد گفتم نكنه به خاطر اون مسئله باشه ... تا طبقه سوم دوئيدم تا خودم رو به دفترش رسوندم ... گفت آره به خاطر همون تقلب ترم اولته ... واي خدا انگار يه چيزي مثل پتك خورد تو سرم .. آبروم پيش دكتر رفته بود ... اون بنده خدا كه نميدونست قضيه چي بوده و سر كل كل با استاد زبانمون بوده و لجبازي كه خودم برم تغلبم رو تحويل بدم و خودم صورتجلسش كنم ... هوم ... خلاصه دكتر حال داد و به قول معروف مشكل مارو مرتفع كرد ... گفت من خودم با معاون دانشجوئي صحبت ميكنم ...

واي يادم نميره ... دو تا درس رو ۲ بار رفتم سر كلاس ... اونم نه به خاطر پاس نكردن .... به خاطر اينكه رعايت پيش نياز نكرده بودم ... خودمم مثلن الان اينجا كاراي آموزش رو ميكنم ... اما اصلن دلم نمياد كسي رو كه رعايت پيش نياز نكرده رو مجبور كنم كه دوباره بره بشينه ير كلاس درسي كه پاس كرده يه بار ....

اينم ز شاهكاراي آقاي برادران بود ديگه ... استاد راهنماي عزيز و مهربونم ... كتبا شكايت آموزشي كرده بود از من ... ما ديديم استاد راهنما زير سبيلي رد كنه ... اما تا اون روز نديده بوديم كه يه نامه رسمي بزنه به آموزش كل و بگه كه آقاجون فلاني فلان درساش بايد حذف بشه ... اونم درساي ۴ واحدي ...

يه روز بچه ها زنگ زدن شركت گفتم محسن اسمت رو برد بوده هااااااا منم چند روز بعد رفتم ديدم نوشته دانشجوي عزيز لطفن به آموزش كل ... هوم گفتم حتمن ميخوان بهم جايزه بدن ... مثل اونوقتا كه ابتدائي بوديم ..  رفتم آموزش كل ... خانم بابا محمدي كارشناس عزيز رشته رياضي محض يه نامه مهر و موم داد دستم كه يه حكم آموزشي بود ... نامه رسمي جناب آقاي برادران استاد راهنماي عزيزم هم به پيوست ضميمه بود ... واي خدا خشكم زده بود ... فهميدم اين آقا حرصش در اومده كه من چند ترمه كه برگه انتخاب واحدم رو ميدم به آقاي حسين زاده امضا ميكنه ... ورداشته هر چي ميتونسته آتو در آورده .. بعضي هاشو آموزش رد كرده بوده .. اما لطف كردن و دوتا درس ۴ واحدي مثل آمار ۱ و آناليز عددي رو حذف كرده بودن ... يكيشو شده بودم ۱۶ يكيشم شده بودم ۵/۱۴ واي خدا قاط زدم .. همه خوناي بدنم خشك شدن ... داد و بيداد كردم ... حواسم نبود اونجا دانشگاه صنعتيه ... هوم ... حذف شد ... چرا؟ چون بجار اينكه اول آناليز رياضي پاس كنم بعد آناليز عددي اول اين يكي رو پاس كرده بودم بعد اون يكي رو ... اون آمار هم همينجور ... واي خداااااااااااااااااا تا دم خونه خدا دوئيدم ...

دوران تحصيل ما هم عالمي داشت ... مخصوصن آخرش كه فهميدم بجاي ۱۳۶ واحد ۱۴۵ واحد پاس كردم ... تا تونسته بودم واحدهاي اختياري بچه هاي كاربردي رو برداشته بودم ... مخصوصن برنامه نويسي ... آخرشم تغيير رشته دادم ... رياضي كاربردي - كاربرد در كامپيوتر .... هوم ... تازه ميخواستن ۲۵ واحدم رو به علت تطبيق واحد حذف كنن ... با اعمال شاقه بود حسابييييييي ...

خيلي چرنديات نوشتم ...

استاداي خوبم ... دكتر فروهنده ... دكتر ميرحسني .. دكتر ايرانمنش ... دكتر شاهسون ... و همه استاداي خوب و عزيزم ... هر جا هستين روزتون مبارك ... يكيتون الان اينجاست ... يكيتون استرالياست ... يكيتون رفته امير كبير ... يكيتون رفته سوئد ... موفق باشين .. هميشه خاطره های قشنگتون تو ذهنم هست ..........    اينم كادوي من

پيوست ۱ : ممنون از همه دوستاي خوبم ... متشكرم ...

پيوست ۲ : آره دكتر فروهنده همون معروفس ... همونيه كه عشق منه ... پدر رياضيه منه ...