محبت مصنوعي ...
![]() |
اگه ديدين يه روز كپسول علاقه ، قرص لبخند و آمپول بوسه اومد تو بازار تعجب نكنين .... يه روزي ميرسه كه هر كسي واسه نيازهاي عاطفيش هم مثل نياز هاي جسميش از مصنوعات شيميائي و مصنوعي استفاده كنه ... هر چي ميگذره بيشتر ميبينيم اين چيزا رو ... عكساي يه جور محبت مصنوعي رو براتون گذاشتم ... واسه كسائي كه نميرسن به بچه هاشون محبت كنن ... حتي در حد يه بقل گرفتن ساده .... |
اين بالشتكا فقط واسه اينه كه وقتي پدر و مادرا لطف ميكنن و وقت واسه محبت كردن و بقل گرفتن و خوابوندن بچشون ندارن ازشون استفاده كنن .... اينه تاثيرات دنياي ماشيني ....





ديروز تو روزنامه يه تيتر و يه عكس عجيب غريب ديدم ....
نوزادهاي شيكستني ...
يه بچه متولد شده بود ... 21 هفته اي و 24 سانتي ... يعني كمتر از 6 ماهه و كوچيكتر از يه خط كش 30 سانتي ... نوشته بود مشكلات زيادي براي نگهداريش هست اما زندس .... نفس ميكشه و سعي داره گريه هم بكنه .... سيمهاي نازك نازكي به بدنش وصل بود واسه تغذيه و تنفس و چيزاي ديگه ... اما از همه عجيب تر اندازه كوچيكش بود كه واقعن يه جور معجزه بود ....
وسط متنش نوشته بود كه اين نوزاد هم يه نوزاد آزمايشگاهيه وگرنه از نظر پزشكي يه نوزاد طبيعي نميتونه زودتر از 24 هفته "ماندني" باشه و زندگيش بي معنيه ... ولي از اونجائيكه آدميزاد داره تو همه چي دست ميبره ، دور از انتظار نيست كلن عمل زايمان رو آزمايشگاهي كنه ...
چيزي نميگذره كه شما به يه فروشگاه برين ... از روي كاتالوگ رنگ چشم ، رنگ مو و قيافه بچتون رو انتخاب كنين .... از رنگ پوست و جسش خوشتون بياد و بعدشم يه قرص يا يه شربت يا آمپول رو بخرين بعدشم بعد از يكي دو هفته يه نوزاد با تمام ويژگيهائي كه ميخواستين به دنيا بيارين .... تازه واسه زايمانشم هيچ دكتر و بيمارستاني لازم نداشته باشين .... ![]()
اما از خودم ....
دارم با اسفند حال ميكنم ...
خودم اسفنديم و همه اسفندي ها رو دوست دارم ...
هم به خودم هم به همه اونائي كه تو اين ماه خوب و نازنين به دنيا اومدن تبريك ميگم ....
دلم واسه دانشگاه تنگ شده .... تنها محيطي كه اكثر كارمنداي اداريش اسفندي بودن ...
حال ميكرديم با هم .... همش شوخي و خنده بود .... پيك نيك بود جنگل و بيايون ....
الانم از محيط كاريم خيلي راضيم .... هم كارم و هم همكارام ... اما اونجا يه چيزه ديگه بود ....
باهم دوست بوديم ... از آبدارچي تا رئيس حراست ... همه رفيق بوديم با هم ....
7 نفر از 9 نفر كادر اداري دانشكده اسفندي بودن .... و اين واسه من يعني بهشت ...
دلم خيلي ميخواست كه امسالم اونجا بودم ...
به حاجي رحيمي ... آقاي شاطري ... آقاي نوراللهي ... آقاي خالقي و بقيه تولدشون رو تو همين اسفند ماه تبريك ميگفتم ....
شيريني ميداديم و شيريني ميگرفتيم ....
يادش بخير ......
امروز متوجه شدم تو شركت يه اسفندي هست ....
اول شيرينيش رو ميزم اومد و بعدشم فهميدم به مناسبت تولد خانوم *** بوده ...
ياد اون موقع ها افتادم ...
گفتم خوبه .... حالا ديگه منم روم ميشه واسه تولدم شيريني بيارم ....
اما ديدم اصلن ديگه حس و حال اين كارارو ندارم ....
سرمو به كد نويسيه دكمه هاي CD گيتار گرم كردم و بيخيال تو فكر فرو رفتن شدم.... ![]()
