والا خودم كه خيلي خوشم اومد . هفته پيش تو وبلاگ محمد رضا ي عزيز خونده بودم و همون موقع ازش اجازه گرفتم تو وبلاگمون بزارمش ... شايد بيشتر جذابيتش واسه متن قديمي و حرفاي عاميانه و علي الخصوص لهجه زيباي اصفهانيه كه خود محمد رضاي عزيز زحمتش رو كشيده ... بخونين ... جالبه ...
بدون هيچ كم و اضافه اي ، با مقدمه خود محمد رضا ي عزيز ميزارمش اينجا ...
این متن یه قصّهی قدیمییه. تو کتاب قصّههای عامیانهی ایران (نشر قصّه) خوندهامش. تنها کاری که کردهام این بوده که با لهجهی اصفاهانی روایتش کنم.
با متن منتشر شده در نشرقصه تفاوت کرده که البته ایرادی نداره. چون جزو قصّههای عامیانه است هر کسی میتونه که اون رو به شیوهی خودش روایت کنه.
یه (آفتابه) یه روز دمی غروب، هوِسی شیره میکونهد. را میُیفتهد برهد ملایر که شیرهش معروفهس. (قِلاغه) اِزش میپرسهد: «کوجا میری؟» میگهد: «میرم ملایر، شیره بخورم» قلاغه میگهد: «منام مییام» آفتابه میگهد: «خوب بیا!»
داشدن میرفتن که یه (تاپاله) سریراشون سبزمیشهد. آفتابه نِزیک بودهس پاشو بذارهد رو تاپاله. تاپاله میپرسهد: «کوجا میرین شوما دوتا؟»
بهش میگن.
تاپاله میگهد: «منام مییام.» آفتابه میگهد: «خُب تو وَم بیا!»
خلاصه همینجور میرن تا میرسن به قهوهخونه. آفتابه و تاپاله میرن دس به آب. قلاغه هم میرهد میشینهد رو جُوالی یه خر.
یه (جُوالدوز) تو جوال بودهس، میگهد: «آی قلاغه!» قلاغه میگهد: «هان!» جوالدوز میگهد: «حواسِد باشهد هرجای نگیری بیشیینی! »قلاغه میگهد: «خُب، حالا تو وَم!»
آفتابه و تاپاله که بر میگردن ِز مستراح، جوالدوز به آفتابه میگهد: هوسی شیره کردهس. آفتابه میگهد: «ایول! بور تا بریم.»
یه (دسته-هَونگام) دمی دری قهوهخونه نِشِسّه بودِهس تو یه مجمعهی نخود- لوبیا! صداشونو میشنُوِهد آ موگِهد: «منام مییام.» آفتابه میگه: «لاالهالّاا...! »
شیره مالی بابام که نیست، میخَیم بریم به دُزّی!
!تو وَم بیا! یَخ، به یِه دردی خوردی!
شب شد آ رسیدن ملایر. قلاغه گفت: «من میدونم کوجا بریم که شیرهش اصل باشِهد.» میبرِدِشون تو یه خونه. یه خمره، شیرهای سیفید پیدا میکونن و همه میخوان بیریزن سرش که آفتابه موگهد: «کوجا!؟ رییس منام. من اوّل میرم تو خمره. خوب که سیر شدم برا شوما وم مییارم.»
همه میگن خُب!
آفتابه میگهد: «قلاغ! تو لبی خمره بیشین آ حواست جمع باشهد که کسی نیاد. کسی اومد دو بار بوگو: غار!» قلاغه میگهد خوب! تاپاله رفت چسبید به پشتی در. جوالدوز رفت تو دیوار. دسته-هونگ گفت: «من چیکار بوکنم؟!» آفتابه گفت: «تو بیا من و فلانکون، آ دومادی ننهام شو! همونجا وایسا، نیمیخواد کاری بوکنی.»
بعد آفتابه پرید تو خمره و قلّ و قلّ و قلّ، خورد و خورد و خورد تا گیج شد.
صَحَبخونه خواب بود، دید صدا قل قل مییاد، وخزاد، بلند شد، اومد،بیبیند چه خبرهس. دری مطبخ بسّه بود. خواس بازش کونهد، تاپاله چسبید به دستش. اومِد دسشو با دیوار پاککونهد، جوالدوز رفت تو انگشتش. نیشس زیمین، انگشتشو فوت کونهد که دسته-هونگ رفت تو اونجاش آ هوارش رفت را هوا.
قلاغه که داشت چرت میزد، بیدار شد غارغار کرد.
صداش پیچید تو خمره.
آفتابه، مسّی مس از تهای خمره پرید بیرون آ همهیشون در رفتن.
خُب که دور شدن، آفتابه گفت: واسّین. سرشو کج کرد و یکی یکی به همهیشون شیره داد. اونآ وم خوردن و اوّلش گیج شدن آ بعد منگ و بعد لول و بعدم مسّی مس!
بازم ممنون از محمد رضاي عزيز كه لطف كرد و اجازه داد منم اين نوشته بامزه و البته هنر دوبله قشنگش رو اينجا بزارم ...
اما در مورد خودم ...
ممنون از همه دوستائي كه اومدن و براي معده بد اخلاق من ، راهنمائي كردن ...
خدا رو شكر معدم بهتر شده . عسل واقعن معجزه ميكنه براي معده ... يه هفته اي هست كه شروع كردم به عسل خوردن و واقعن نتيجه خوبي داشته ... صد البته نخوردن حرص و جوش هم بي تاثير نبوده ...
درمورد كامنت ها ... تو پست پويا هم نوشتم ... لطفن با اسم خودتون بنويسين ... فك كنم هيچ اجباري براي نظر دادن با اسم "ميدوني" ، "نمي نويسم" ، "نگم بهتره" و چيزاي ديگه نيست ... ايميل نميذارين لااقل با يه اسم مستعار و هميشگي ، نظر بدين لطـــــفـــــا ...