تبليغاتX
اولين شب آرامش - پی نوشت یک پیش نوشت

اولين شب آرامش

وقتي آدم احساس آرامش ميكنه

پی نوشت یک پیش نوشت

مدتهاست كه قلم شكسته وصله پينه شده ام را جايي گم كرده ام .انگار كه قسمتي از وجود بي مقدار خود را گم كرده باشم ، بي قرار و آشفته ام . به هر دستاويزي آويختم تا به خود بقبولانم كه اين آشفتگي خيال از آن روست . اما هيچ دستاويزي تاب سنگيني اين پريشاني را نداشت . بيشتر كه فكر كردم ديدم اين پريشاني مثل يك ويروس با اسم و رسم و اصيل در همه ما رخنه كرده است .

 

نمي دانم شما جوانها آن كارتون انيميشن زمان ما را به ياد داريد كه تلويزيون ناغافل از دستش دررفته بود و براي كودكان و نوجوانان آينده ساز پخش مي كرد! همان كارتوني را مي گويم كه در يك شهر يا دهكده خيالي ، گروهي از جانوران بدون هويت مشخص ( از نظر آناتومي جانوران دسته بندي شده ) زندگي عادي خود را داشتند تا اينكه يك روز يك نفر كه حالا در ذهنم نيست جزو چندمين ستون دشمنان آنان بود ، يك كيسه عصاره تنبلي را به خانه هاي اين موجودات خوشبخت انداخت . با ورود اين كيسه به هر خانه ، اعضاي آن خانه را چنان رخوت و تنبلي فرا مي گرفت كه ديگر توانايي انجام هيچ كار و فعاليتي را نداشته و همه در حالي كه دور يك ميز گرد نشسته و كيسه را روي ميز قرار داده بودند ، با بي حالي به آن چشم مي دوختند تا آنكه يكي از آنان طي يك حركتي انقلابي كيسه را از آنجا خارج مي كردو مثل بعضي از شهروندان كه زباله هاي خود را در خانه همسايه مي اندازند ، آن موجود شجاع نيز كيسه حاوي عصاره تنبلي را در خانه يكي از همسايگان مي انداخت و با نجات خانواده خود از اين بي انگيزگي ، خانواده ديگري را درگير آن مي نمود و اين جنگ سرد بين ساكنين آنجا ادامه داشت . حالا ذهن خسته ام ياري نمي كند كه در آخر اين كيسه چگونه از آن شهر و ديار خارج شد ، اما ....

 

اين همه درد دل ملاقربانعلي گفتم تا بگويم كه حال و روز دوستان و اطرافيان در اين روزهاي سال ، بي اختيار مرا به ياد آن كارتون دوران نوجواني انداخت كه همگي بدون آنكه دور يك ميز نشسته باشيم ، چون خيلي هم فرصت نشستن در اين روزوروزگار فراهم نيست ، در حالي كه به ظاهر زندگي روزمره خود را مي گذرانيم ، اما هر كدام در درون خود يك كيسه از اين عصاره تنبلي را داريم كه حالا بسته به نوع روحياتمان از آن استفاده علني يا غير علني   مي بريم . بازتاب استفاده از اين عصاره تنبلي و بي انگيزگي را حداقل در وبلاگ خودمان مدتهاست كه   مي بينيم و سعي مي كنيم به روي خود نياوريم . شايد تنبلي قدري بي انصافي باشد ، اما بي انگيزه بودن ديگر جاي هيچ بحث و دفاعي ندارد.

 


حالا بعد از آنكه اين جوالدوز را به همه زدم ، بهتر ديدم كه در اين فرصت سوزن خودم را هم فراموش نكنم تا يك طرفه به قاضي نرفته باشم .


در اين سرزمين هميشه رسم بوده كه با از دست دادن عزيزي ، دوستان و آشنايان ،  بازماندگان را مورد لطف خود قرار داده و با دلجويي هاي خود ، خانواده بازمانده را تسلي مي بخشند. و همه ما   مي دانيم كه بازماندگان نيز در پاسخ به اين محبتها طبق رسم و رسوم نياكان از آنان تشكر و قدرداني نموده و پس از مدتي سعي مي كنند تا به زندگي عادي خود بازگردند و اين چرخه به همين صورت به چرخيدن خود ادامه مي دهد.


اما در مورد خودم بايد بگويم كه با همه ادعاي آداب داني كه داشته ام ، متاسفانه هنوز اين رسم ادب را به جا نياورده ام . شايد اين به جا نياوردن از آنجا باشد كه همچنان پذيراي دوستاني هستم كه براي عرض تسليت و دلداري مرا سرافراز مي نمايند. ساده تر بگويم :

 


بعد از نوشتن آن بيوگرافي كه مثل پيراهن عثمان بر تن خود دوختم ، دوستان ارزشمند زيادي پيدا كرده ام كه مرا مورد لطف و مرحمت خود قرار دادند  و در بعضي موارد برخورد گروهي از دوستان چنان احساسي در من ايجاد نمود كه انگارمن ماتم زده به عنوان بازمانده اي ، فقط بايد به شيوه مرسوم عزاداريها پاسخگوي اين لطف و مرحمت باشم . بنابراين :

 


بدين وسيله از همه دوستان و عزيزاني كه از راههاي دور و نزديك در مراسم تشييع پيكر نسل سوخته و جزغاله شركت نموده و يا با ارسال شاخه گل و پست الكترونيكي و پيامك و تلفنهاي محبت آميز از داخل و خارج كشور مرا در تحمل غم از دست دادن اين عزيزان سفركرده ياري نموده اند ، تشكر و قدرداني نموده و از اينكه به علت تالمات روحي نتوانسته ام حضوري از تك تك اين عزيزان تشكر نمايم ، عذرخواهي مي نمايم . ضمن آنكه به آگاهي مي رساند مراسم يادبود اين عزيزان سفركرده هميشه برقرار و پابرجا خواهد بود.


در پايان از پروردگار بخواهيم كه ما را و مرا از اين پريشاني ، اين تيرگي شب زمستاني ، يلداي بلند نابساماني برهان و تن فسرده را جان ده ......

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 10:57 AM  توسط مرجـان  |