بهترین دوست زندگیم ...
![]() |
حد اقل دغل تو کارشون نیست ... گاهی اوقات سخت دوست میشن ، ولی وقتی دوست شدن دیگه سنگ تموم می ذارن واست ... صاف وساده ، خیلی اوقات حتی جونم می دن واسه آدم ، نه از جون دادنهایی که ماها تو تعارفهامون تیکه پاره می کنیم ... واقعا گاهی اوقات یه دوست حیوون داشتن یا در کل « حیوون بودن هم لذتی داره » ... |
با خودم فکر می کنم که با اینکه لقب اشرف مخلوقات بودن رو به یدک می کشیم اما اونطور که باید و شاید در حد این صفت برخورد نمی کنیم ...
از اینکه تو بد و بیراه هایی که آدما به هم می دن و خیلی اوقات همدیگرو حیوون خطاب می کنن دلم بد جور میگیره ... من نوعی ، گاهی کارهایی انجام می دم که حیوون شرمش میاد ... حیوون به وظایفش تمام و کمال عمل می کنه ، اما ما چی ؟ ؟ ؟ ...
حیوون هیچ موقع از درجه ی حیوون بودنش نزول نمی کنه ... ولی هستن و خیلی هم هستن آدمهایی که خیلی پائینتر از حیوون هستن ...
کاش خیلی از ماها شرف کلاغ ، نجابت اسب و و فای سگ رو داشتیم ... شاید اونموقع دنیامون خیلی بهتر و قشنگتر میشد ...
اما تو حیوونا خودم عاشق اسبم ... اگه بدونید چقدر اسب دوست دارم ، اگه بدونید ...
عکسها رو ببینیم تا یه چیز بگم واستون ... اینم قبلش بگم که این عکس اولیه یکی از محبوب ترین عکسهای زندگیمه ... هم بخاطر اسب موجود در تصویر که جریانش رو ته پست میگم ، هم بخاطر این دختر دوست داشتنی که بی شک یکی از دوست داشتنی ترین مخلوقات الهیه و پاکی بوسه ش و زیبایی فوق العادش و از همه مهمتر معصومیتی که از وجودش می باره ...






می دونید چیه ؛ من مثل بقیه بچه ها شیطون نبودم ... و همیشه وقتی بقیه مشغول بازیهای جمعی و شیطنتهای خاص سن خودشون بودن می رفتم و با خودم خلوت می کردم ...
گفتم که عاشق اسبم ، بذارید یه خاطره واستون بگم : یه بار بچه که بودم ( حدودن 11 ، 12 سال ) رفته بودم کوه و دوباره بخاطر عشقم به خلوت کردن و تنها بودن رفتم و رفتم تا هیچکس نبیندم ، رفتم پشت کوه ، و اونجا تاثیر گذارترین اتفاق زندگی من افتاد ، اتفاقی که اثرش به قدری منقلبم کرد که حتی همین حالا هم با یادش اشکم کیبورد رو خیس کرد ، آره پس هنوزم اثرش تازست ...
یه اسب دیدم که یه پسر سوارش بود و داشت می رفت طرف جایی که من چند لحظه قبل برای رسیدن به تنهایی ترکش کرده بودم ... قبل اینکه از کنارم بطور کامل رد شن ... اسبه ایستاد و نگام کرد ، هیچ موقع نگاهش رو فراموش نمی کنم ... نمی دونم چه حسی بود ولی صورتش رو آورد نزدیکم ... فاصله ی چشمهامون خیلی کم بود ، خیلی خیلی کم و من دیگه بخاطر اشکی که ریختم نتونستم چشمهای قشنگ اسب رو ببینم ... فقط می فهمیدم که دارم اشک می ریزم ، پاک ترین اشکهای که تو زندگیم ریختم بی شک همون اشکها بود ... و بعد خودم رو بغل سوارش دیدم که از رکاب اندر افتاده بود و مشغول نوازش و دلجوییم بود و جویای علت اشک ریختنم شده بود ...
هیچ موقع نگاه پر درد و پر معنی اون اسب رو فراموش نمی کنم ... هیچ وقت ... و این یکی از لحظات روحانی بود که تو زندگیم داشتم ... شاید باورش براتون سخت باشه ولی به قدری اون کار اسب و نگاهش روم اثر گذاشت که به جرأت می تونم بگم سکوت و آرامشی ابدی بهم بخشید ... سکوت و آرامشی ابدی که قبل مرگ تجربش کردم ... ![]()
![]()
![]()
![]()
آره اون اسب بهترین دوستی بود که تو کل زندگیم داشتم ...![]()

