تبليغاتX
اولين شب آرامش - هنر كاغذي جالب

اولين شب آرامش

وقتي آدم احساس آرامش ميكنه

هنر كاغذي جالب

يادم نمياد هيچ وقت گفته باشم حوصلم سر رفت ... هميشه وقت كم ميارم تا اينكه زياد بيارم ... مگر اينكه برق نباشه يا چميدونم جائي زنداني باشم ... اما تابستون كه ميشه همه يكي از بهونه هاشون اينه كه اه حوصلمون سر رفت ... امروز يه ايميل جالب داشتم .... هنر نمائي با كاغذ ... آره با كاغذ ساده ....

 

اسم نميبرم اما خيلي ها اينجورين ...

دور و برشون رو نيگا نميكنن ... از چيزائي كه دور و برشونه استفاده نميكنن ... وقتشون رو تلف ميكنن و همش نق ميزنن كه حوصلمون سر رفت ...

خيلي كه همت كنن ميشينن فكر و خيال ميكنن و واسه خودشون كابوس درست ميكنن ... يا از همه بهتر واسشون وقتيه كه دور هم جمع باشن و بشينن پشت سر اين و اون صفحه بزارن ...

پسر پيغمبر نيستم و نميخوام منبر برم ... اما اين همه حرف ميزنيم پشت سر هم به كجا ميرسيم ... جز اينه كه نسبت به هم بد بين ميكنيم همديگرو ؟

بگذريم ... درس اخلاق ندم بهتره ... خودم ۱۰۰۰ تا مشكل دارم ...

اين عكسا رو ببينين ... با كاغذ ساده ساده درست شدن اينا ..

كار ايراني نيست قبول ... اما سخت هم نبايد باشه ...

 

Shelterless.blogfa.com

Shelterless.blogfa.com

Shelterless.blogfa.com

Shelterless.blogfa.com

Shelterless.blogfa.com

Shelterless.blogfa.com

Shelterless.blogfa.com

Shelterless.blogfa.com

Shelterless.blogfa.com

Shelterless.blogfa.com

Shelterless.blogfa.com

Shelterless.blogfa.com

 

از خودم زياد چيزي ندارم بگم جز اينكه به شدت تنهام و اين مسئله آزارم ميده ...

 


 

اين پست رو پنجشبه كه بيكار بودم نوشتم ... گفتم امروز صبح آپ ميكنم كه .....

ديشب تا حالا ماجراي بسيار دردناكي داشتم ... دردناك و خنده دار .... 3

نميخواستم بيام اينجا و از بيمارستان تعريف كنم ولي خوبيش اينه كه ديگه نميخوام واسه همه توضيح بدم .... از همين جا بخونين ... خسته شدم بس تعريف كردم ...

چشمتون روز بد نبينه ....

تو فاصله ديشب تا حالا دو تا سرم 4 تا آمپول مسكن و 3 تا آمپول مخدر نوش جان كردم كه الان در خدمت شما هستم ...

ديشب ساعت 2 بود كه از درد از خواب بيدار شدم .... پروين بنده خدا رو هم از خواب انداختمش ... خودم نمبتونستم پشت فرمون بشينم و نصفه شبي افتاديم تو خيابونا ....فقط داد ميزدم و نعره ميكشيدم ...

بگذريم كه ديشب چي به من گذشت ... راستش زياد يادم نمياد .... فقط يادم مياد كه يه پرستاره همش به فكر تتختشون بود .... هي ميگفت آقا يواش ... تختمون خراب ميشه ...  مشت و لگد نزن .... خسارت نزنين .... يا اون يكي از تو استيشن ميگفت آقا آروم تر ... مريض قلبي داريم ... يكيشون فقط ميفهميد من چه دردي دارم ... ميگفت حتمن بزرگه كه اين همه مسكن كار ساز نيست .... والا از درد زايمان بد تره ....

همه پرستارا 4 شاخ مونده بودن كه اين چه سنگيه كه هر چي مخدر ميزنن خوب نميشه ... آخر سوپروايزر رو از خواب ناز بيدار كردن ... گفتن دو تا مخدر قبلي جواب نداده و اجازه يه مخدر خيلي قوي رو ازش گرفتن ... يه ذره آروم تر شد ....

تا صبح ديگه خوابم نبرد ...

رفتم سونوگرافي .... خيلي ساده و ريلكس به بنده اعلام كردن كه يه سنگ 6 ميليمتري داري ... آره 6 ميليمتر .... تازه ميگن از كليه در اومده و الان تو مجراي نرسيده به مثانس ....

حالا چجوري ميخوام چيز به اين گندگي رو دفع كنم خدا ميدونه ...

دكترم ميگه بد جائيه .... احتمالن به اين راحتي ها دفع نميشه .... بايد يا جراحي كني يا سنگ شكن ...

الان زياد درد ندارم ... ولي تا كي رو نميدونم .... نميدونم اثر اين مخدر ها تا كيه .... الان هم كه آنچنان گرفتنم كه چشام خماره خماره .... اگه اشكال تايپي داشتم شرمنده .... بايد برم بخوابم ....

مواظب خودتون باشين و تا ميتونين نوشيدني بخورين و حتي المقدور از آب معدني استفاده كنين ... آب تهران هم يه زماني آب تهران بود ... الان ديگه ......

خوش باشين و سلامت

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 1:5 PM  توسط محسن  |