اتوبوس..
![]() |
امروز ناهار سالانه روزنامه بود به مناسبت کريسمس و سال نو. ما هم صبح شيک و پيک کردیم , ماتيک زده کفش پاشنه بلندی هم پامون کرديم بسم الله گفتيم و راه افتادم..... |
بابا و رامين بيان که من ماشين رامين رو بگيرم . بعد بابارامين رو ببره برسونه دانشگاه وبعد از دانشگاه رامين بياد ماشين منو ببره پنچريشو بگيره چون الان دير بودو .....
رامين گفت که باطري ماشينش خرابه اما اگه هی برم يه استارتی بهش بزنم مشکلي نيست.
من هم که ديرم شده بود ماشين رو برداشتم و با کلی تاخیر رسیدم سر کارم .
تا ظهراتفاق خاصی نیافتاد رفتيم رستوراني که مراسم بود هنوز رو صندلي ننشسته ..روبرتا همکلاسيم زنگ زد که چه نشستي استاد اقتصاد سنجي نمره پرزنتيشن تو رو که نصف نمره امتحان بود رو رد نکرده
و به سلامتي از ين درس افتادي
و امتحان جامع روز پنج شنبه که 2 ماهه داري براش سگ دو ميزني و اقتصاد سنجي پيش نيازش بوده ...پريد..![]()
حالا بماند که چه جوري پله هارو دويدم پايين تا برسم به ماشين و هزار بار به اموات اون کسي که کفش پاشنه بلند رو اختراع کرده بد وبيراه فرستادم..
. اما ماشين روشن نشد که نشد خدايا حالا يکي رو پيدا کن که بشه ازش برق گرفت.....
خلاصه با هزار بدبختی روشن شد و ما سوار شديم و رفتيم دانشگاه و پس از دو ساعت سگ دو زدن ...نمره استاد مربوطه واسه تحقيق رو تحويل آموزش داديم![]()
تا شروع کلاس یه ساعت وقت داشتم .. ذوق کردم گفتم چه خوب وقت دارم واسه امتحان آخر هفته یه کمی درس بخونم![]()
رفتم همونجا تو سلف دانشگاه نشستم و زيپ اين کيف کامپيوتر رو باز کرديم و ديديم بعله. کامپیوترم تو خونه جا مونده و منم به خاطر سنگینی کتابام که معمولن اون تو هست متوجه نشده بودم..
من موندم بی کار . يه ساعتي به بقیه زل زدم و يه قهوه خريدم و چون پر کردنش به علت مصادف بودن با فصل امتحانات مجاني بود دل درد گرفتم بسکه قهوه خوردم .
دوباره بلد شدم که برم کلاس رسيدم پشت در کلاس. ديدم يه نوشته زدن پشت درکه کلاس امروز به علت سخنراني استاد تو فلان جا تعطيله. حالم حسابی گرفته شده بود و بدتر از اون این که ماشینم هم دوباره استارت نمی زد...
.
و باز هم انسان نیکو کاری !!!!!!!
به بنده برق دادن و من رسيدم خونه. ماشين رو بردم تو پارکينگ و خاموشش کردم.
یهویی يادم اومد که ای دل غافل دسته کليدهام رو صبح دادم به آقاي پدر و ايشان هم با مامان خانومي خيلي شيک
عصر رفتن خارج شهر خونه دوست بابام. و الان کليد من تو خونه دوست آقای پدر هست .و آقا داداش هم دانشگاهن و يازده شب ميان.
بنده از ساعت شش و نيم تا ده و اندي تو ماشين نشستم و لعنت فرستادم به جد و آباد اوني که دامن رو اختراع کرد!
ليست کارهاي فکري انجام شده در مدتي که بنده در ماشين داشتم یخ می زدم و سعی وافر داشتم که به فریز شدن فکر نکنم
۱. نيم ساعت مرور اسم فاميل و دختر ها وپسر هاي دم بخت..
.
۲.ايده دو پست وبلاگي ![]()
۳. حل کردن بخش عمده ي از مشکلات اقتصاد خاور ميانه![]()
۴. سه بار تغيير رشته درسی![]()
۵. اين رو نميتونم بگم![]()
۶.
بر شمردن جنایات صدام در ۸ سال جنگ و بعدش هم تو کویت و کردستان
۷- راه حل جالب و جامعی برای حل مسئله اتمی ایران در شورای امنیت.....
اين هم يک پيام نه چندان بهداشتي (ولي آموزنده )...واسه اين که نگين اين وبلاگ بار آموزشي نداره....لطفا از وسايل نقليه عمومي استفاده کنين تا دچار مشکلات ماشين شخصي نشين
......
خواستم واسه تکميل اين نوشته يه چند تا عکس اتوبوس شرکت واحد ميدون انقلاب و خطي ونک ...رسالت و تاکسي ترمينال غرب و شرق و جنوب واستون بزارم ..فکر کردم ..اين ها که ديدن نداره و حال نمي کنين پس عکس اتوبوس ميزارم...ولي چه اتوبوسي...فکر کنين مسير ونک ..تجريش رو با ين اتوبوس برين...











