تبليغاتX
اولين شب آرامش

اولين شب آرامش

وقتي آدم احساس آرامش ميكنه

غرض نقشی است که از ما باز ماند

همیشه فکر کردن به اون هواپیمای مسافربری که توسط  ناو هواپیمابر مورد هدف قرار گرفت..منو تا عمق غم و اندوه پرتاب میکنه ..سوای معادلات سیاسی که مردم عادی هیچوقت توش نقشی ندارن کشته شدن این همه آدم بیگناه و این که چرا هیچ مدافع حقوق بشر و روشنفکری حاضر نمیشود به خونخواهی 200 مظلوم کشته شده در این حادثه دلخراش برخیزد و بر قاتلان بشورد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 8:39 PM  توسط فريـبا  | 

تجربه مرگ...

چند بار این جمله را شنیده اید که مثلا

مرگ را با چشمهای خودم دیدم ... مرگ از یک قدمی ام رد شد ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 1:44 PM  توسط خاطـره  | 

هر روز .روز مادره ..

 این روزا رو خیلی دوست دارم ..وقتی جنب و جوش مردم رو برای برگزار کردن روز مادر میبینم به خودم میگم خوبه تو این مملکت یه ارزشهای هنوز زنده است ..هز چند زنی که یه روز به گواه تاریخ  فرمانروایی میکرده حالا باید برای حتی حق مادریش هم بجنگه ولی فرزندان سرزمین من حق مادرشون رو زیر پا نخواهند گذاشت و به هر طریقی این روز رو گرامی خواهند داشت ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 11:11 AM  توسط فريـبا 

چی فکر میکردیم و چی شد

یه سری ضرب‌المثل داریم كه من خیلی دوستشون دارم و همیشه باعث می‌شن ذهنم بره جاهای خوب .....تو دوره راهنمایی یه خانوم  معلم داشتیم که ازمون خواسته بود یه دفتر درست کنیم و توش هر چی ضرب المثل می شنویم و می خونیم بنویسیم
از سگ زرد برادر شغاله که هیچوقت معنی اصلیش رو نفهمیدم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 6:50 PM  توسط فريـبا 

دعا...

یک نفر به دعای ما و توجه پروردگار احتیاج دارد... شاید محسن عزیز از دست من دلخور شود... دوست داشتم وقتی همه چیز به خیر و خوشی گذشت خودش بیاید و شرح ماجرا را بنویسد ولی ... امروز ۵ شنبه است و روز استجابت دعا...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 11:3 AM  توسط خاطـره  | 

خدا همین نزدیکی است...

انگار همین دیروز بود... سرمای بی سابقه ی تهران، برف و یخبندان و پستی دل گیر: که دلم آفتاب میخواهد. دلم گرمای ملایم اردیبهشت ماه و بوی گل و رقص خورشید و آبی آسمان می خواهد... دلم طبیعت میخواهد...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 1:32 PM  توسط خاطـره  | 

زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد

خاطره جونم منو به بازی وبلاگیش دعوت کرده و از اون جایی که منم خیلی بهش ارادت مخصوص دارم دعوتشو قبول کردم. بازی یه خاطره و یه ضرب المثل ........ اینو میشه مصداق زبان  سرخ سر سبز میدهد بر باد .. یا آدمتو بشناس  یا ...؟؟؟؟دونست .همه کسانی که منو از نزدیک میشناسن میدونن یه دوست خیلی خیلی عزیز دارم که از بچگی ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 11:31 PM  توسط فريـبا 

سعدیا روزت مبارک ...

امروز روز بزرگداشت سعدی شیرازی است ، شیخ اجل و سخنور سخنوران ، مایه ی مباهات و افتخار همه ی ایرانیان ، فرزندی از خانواده ای ادیب و علم پرور که  سعدی فرمود ؛ همه قبیله ی من عالمان دین بودند ،،، مرا معلم عشق تو شاعری آموخت ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 10:4 PM  توسط پويــا  | 

وبلاگ بازی یا بازی وبلاگی به دعوت بهنام

گمونم همه اونایی که وبلاگ دارن دست کم یه بار به یه بازی وبلاگی دعوت شده باشن. من بارها و بارها تو این بازی ها شرکت کردم و متاسفانه یا خوشبختانه هرکی رو که بازی دعوت کردم هیچ وقت شرکت نکرده!!
آخرین بازی که دعوت شدم از طرف راسکولنیکف بوده!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 7:55 PM  توسط خاطـره  | 

تعطیلات خود را چگونه گذراندید ؟!

یادمه وقتی تابستون تموم میشد و میرفتیم مدرسه یا وقتی تعطیلات کوتاه عید رو پشت سر میذاشتیم و تو اولین جلسه انشای مدرسه شرکت میکردیم، اولین انشا بی برو و برگرد این بود:

ـ تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 11:22 PM  توسط خاطـره  | 

پیامک از سوی تلویزیون ایران

 چندین سال است که تلویزیون ایران در روزهای تعطیلات نوروزی سریال هایی مخصوص این روزها پخش می کند. سریال هایی که به دلیل فضای شاد نوروز، عموما طنز هستند.
ولی یه چیزی که تو این سریال و خیلی از سریال ها و فیلم های این چند ساله اخیر بسیار مطرح میشه و از سردمداران اون هم همین آقای شریفی نیا106
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/21ساعت 1:42 AM  توسط فريـبا 

13 به داخل ...

بازهم 13 فروردین رسید تا مردم بر سبیل عقاید و خرافات جاری و به بهانه به در کردن  نحسی عدد مقدس 13 ، برن به دامان طبیعت و گند بزنن به حدود چهار یا پنج ماه خلوت طبیعت و خواب زمستونیش ، و علاوه بر این پرداختن به فسق و فجور و دیگر اعمال وقیحی که حداقل دیدنشون برا من جز احساس حالت تهوع ثمر ی نداره ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/13ساعت 3:8 PM  توسط پويــا  | 

تبریک...

کم مینویسم و میدونم که یه جورایی تنبل شدم... راستش چند بار خواستم پست خداحافظی بزنم و منتظرتون نذارم... دوستان و همکارا که لطف دارن به من اعتراض کردن... همیشه دو ماه آخر سال برام پر از شلوغی و گرفتاری و بدو بدو بوده و هست...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 11:54 AM  توسط خاطـره  | 

ولنتاین ...

هیچ چیزی نمیخوام تو این پست بذارم... نه عکس... نه موزیک...

جز ادامه حرفای محسن و ...

حرفای خودم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 11:47 PM  توسط ميلاد  | 

پی نوشت یک پیش نوشت

مدتهاست كه قلم شكسته وصله پينه شده ام را جايي گم كرده ام .انگار كه قسمتي از وجود بي مقدار خود را گم كرده باشم ، بي قرار و آشفته ام . به هر دستاويزي آويختم تا به خود بقبولانم كه اين آشفتگي خيال از آن روست . اما هيچ دستاويزي تاب سنگيني اين پريشاني را نداشت . بيشتر كه فكر كردم ديدم اين پريشاني مثل يك ويروس با اسم و رسم و اصيل در همه ما رخنه كرده است .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 10:57 AM  توسط مرجـان  | 

خونه ای از پیچک و یاس..

اون خونه همه خاطراتم را با خودش داشت ..روزهای تلخ و لحظه های شیرین... خاطرات بچگی هام ..

عید ها که میرفتیم شیراز پیش مادر بزرگم همه جمع بودن یه خونه بزرگ دو طبقه  با 10 تا اتاق و انبوهی از درختها که به زور از میانش ارسی های رنگ به رنگ قرمز و آبی و زرد به من چشمک می زدند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 1:29 AM  توسط فريـبا 

تموم شد ...

نميدونستم شيكسته يا يه خراش سادس ... درد شديدي داشتم ....مرتب دستمالو ميچرخوندمو محكم روي زخمش فشار ميدادم ... مدام حرفاش تو ذهنم ميومد و خاطرات چندين و چند ساله تلخي كه باهاش داشتمو به يادم مياورد .... هميشه ميگفت مريضي هاي تو هيستريكه ... همش براي جلب توجهه ....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 11:50 PM  توسط محسن  | 

شالیزار...

گاهی اوقات  اون قدر از دست روزگار دلتنگ میشم که دلم میخواد در یکی از سرد ترین ثانیه ها منجمد بشم و مجبور نباشم دیگه بی رمق به دنبالشون نفس نفس بزنم.. مث چهره های عکس های قدیمی.. آخرین نفسم رو .. پشت یک لبخند ساختگی برای همیشه  تو سینه ام حبس کنم. 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 11:30 PM  توسط فريـبا 

بی تو کدوم ستاره پا به شبم بزاره ...

پنجره رو باز میکنم و از فضا پر و خالی می شم.امشب چقدر تاریکی شهر معصومه. چه نسیم معطری  می وزه .گویی یار آشنایی از این کوچه پس کوچه ها گذشته که اینجوری شب بو های  عاشق به وجد اومدن  .
اون اومده ومن روزهاست که از اومدنش با خبرم ....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 5:30 PM  توسط فريـبا 

به سفری در وجودم نیاز دارم ...

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 2:42 AM  توسط پويــا  | 

ماه رمضون ...

در جسم خشکم دمیدی و به حرکتم در آوردی ، مرا در طوفانها و مصیبتها مورد آزمایش قرار دادی و از آنچه آفریدی روزیم قرار دادی ... بعضی را بر من برتری و فزونی بخشیدی و برخی دیگر را در حسرت اینکه جای من باشند و مرا آزرده از هر دو حالت ... سال بهشت و دوزخی تو را شنیده ام طولانی است اما سال زمینی ات کوتاه است و در همین سال تنها یک ماه میهمان تو هستم ... تنها همین یک ماه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 1:28 AM  توسط پويــا  | 

مگه آدم زشت خوشبخت هم میشه؟؟

در مورد من همیشه بحث سر این بود که من به پدرم رفتم یا مادرم.مادرم میگفت به اون شبیه ام و پدرم می گفت به اون. شاید یک جور استثنایی بودم.یعنی به هیچ کدوم شبیه نبودم..یک جوری بینابین. رنگ چشمهام به مادرم رفته .! ولی شکل چشمهام به پدرم رفته.ولی بینی ام به هیشکی نرفته.نگو عملش کردم ها!!!! نه مادرزادی سر بالا بود!.....مُد به دنیا اومدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/15ساعت 1:4 AM  توسط فريـبا 

اسم این پست رو چی بذارم ؟؟؟ ...

نمی دونستم اسم پست رو چی بذارم ... شاید هرزگی به شیوه ی پست مدرن مناسب بود ... من که کلی حالم بد شد ... هم از رو دلسوزی هم از عصبانیت ...  عکسو که دیدم  بازم از زندگی متنفر شدم ... چرا باید یه همچین اتفاقی بیافته ؟ شاید درست نباشه گفتنش ولی ... می ترسم از آینده ی هممون می ترسم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/03ساعت 1:45 PM  توسط پويــا  | 

بالهایت را کجا گذاشتی ؟ ...

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم ، تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرنده ها و انسانها را اشتباه مي گيرم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/25ساعت 2:51 PM  توسط پويــا  | 

آدما ، خاطره ها ...

آدما میان و میرن ، یکی اینور میاد دنیا ، اونور دنیا یکی چشم از دنیا و از زندگی می بنده ... اینور یکی میاد تو زندگیت میشه همه هست و نیستت ، همه دلیل بودن و نفس کشیدنت ... اونور یکی دیگه می رنجه و میره از زندگیت بیرون طوری که اینگار هیچ وقت تو زندگیت نبوده ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/23ساعت 7:48 PM  توسط پويــا  | 

قلب آدما مث پیشی می مونه ...

یاد صادق هدایت افتادم ... در زندگی زخمهایی هست که مانند خوره روح را در انزوا می خورد .... بوف کور ... بی خیال ... می گم تا حالا فک کردین قلب آدما می تونه چطوری باشه و شبیه چی ؟ بنظر من قلب شبیه پیشی میمونه یه پیشی ناز و خوشگل ... اما ... اما ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 12:5 PM  توسط پويــا  | 

ليله الرغائب ...

سلام بچه ها ... من اومدم.  اونم چه شبی... شب تمام آرزوها ...

ليله الرغائب ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 1:33 AM  توسط ميلاد  | 

تاریکی ...

ترس از تاریکی تو وجود خیلیهامون هست ، خودم یکیش . اما گاهی تو روشنی ظهر ترس از تاریکی آدم رو عذاب میده ... یعنی تو روشنی روز بجای لذت بردن از روشنی همه فکرت اینه که چن ساعت بعد تاریک میشه ، زندگی هم همینطوره ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/27ساعت 4:19 AM  توسط پويــا  | 

مادرم روزت مبارک

Being a full-time mother is one of the highest salaried jobs in the world   and  the payment is pure love.  ~Mildred B. Vermontشغل تمام وقتِ مادر بودن يکي از پر در آمد ترين شغل هاست و دستمزد آن  عشق واقعيست ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/14ساعت 3:27 PM  توسط فريـبا 

لقمه و مردی و گندگی ...

بعضی ها بد میخورن ، بعضی ها کم میخورن ، بعضی ها ریز می خورن و بعضی ها درشت ، بعضی هاهم گنده می خورن ، خودم که هر وقت غذا می خورم بقیه صداشون در میاد که این چه طرز غذا خوردنه ، مگه گنجشکی بچه جون ، مرد باید گنده گنده لقمه ورداره ، ولی هیچکدوم رو من تاثیری نداره ، من همیشه ریز خوردم ... مگه مردی به گندگیه و گنده خوردنه؟؟؟ ... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/13ساعت 5:0 PM  توسط پويــا  | 

مطالب قدیمی‌تر