تبليغاتX
اولين شب آرامش

اولين شب آرامش

وقتي آدم احساس آرامش ميكنه

یک نفر چشم به راه من است...

در دل انديشيد: علي رغم اينكه كمي مي ترسد به طرز ترسناكي كنترلي بر اعمالش ندارد. به طرف جعبه كوچك حاوی قرص‏ها رفت. شكاف كوچكي كه با تيغ روي دستش ايجاد كرده بود، هنوز مي سوخت و انگار با اين سوزش مدام به او يادآوري مي كرد كه اين بار بايد راه بهتري بيابد و همه جوانب را بسنجد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 8:52 PM  توسط خاطـره  | 

مثل همیشه نیست!

فکر کردم اینبار مثل همیشه نباشه! یه جورایی ساختار شکنی کنم و به جای اینکه داستانی از من رو بخونید کتاب هایی رو که به تازگی خوندم رو بهتون معرفی کنم و چند تا داستانک هم انتخاب کردم و براتون مینویسم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 12:43 PM  توسط خاطـره  | 

آزادی افسون!

صورتش حالت کسانی را داشت که به طور ناگهانی خبری مسرت بخش شنیده باشند، اما به صحت خبری که می شنوند، ایمان ندارند. نه "افسون" نمی توانست بپذیرد، چیزی که می شنود حقیقت داشته باشد. خانم همسایه در حالی که سعی می کرد، لحن غم انگیز و تسکین دهنده ای داشته باشد، گفت: ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/09ساعت 1:41 PM  توسط خاطـره  | 

یـخ !

چقدر پیش اومده که دچار سو تفاهم شده باشید... اتفاقی افتاده باشه، شما قضاوتی کرده باشید و بعد متوجه شده باشید که اصلا قضیه جوری که شما فکر میکردید نبوده... و تازه خیلی وقتها هست که ما اصلا متوجه اشتباهمون نمیشیم...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 2:55 PM  توسط خاطـره  | 

جذابیت اهریمنی!

نگاهش جور خاصی بود. تن را می لرزاند. نمی شد گفت زیباست، ولی جذابیت وحشتناکی داشت. شیطنتی در پس چهره اش نهفته بود که باعث می شد، برای ایفای نقش منفی یک فیلم مناسب به نظر برسد. اما از آن "بد من" ها که آدم عاشقشان می شد ........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت 6:8 PM  توسط خاطـره  | 

نذر ...

برای یه دفعه هم که شده، بیایید با خودتون رو راست باشید. تو شرایط متفاوتی که به طور روزمره براتون پیش میاد، شما چقدر دیگران رو سرزنش میکنید؟ دیگران چقدر شما رو سرزنش میکنن؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 11:16 AM  توسط خاطـره  | 

خدا

شما اولین باری که خدا رو حس کردید... کی بود؟ اصلا چی شد که به اون حس رسیدید؟! حسی که به آدم میگه: یه نفر اون بالا هست... یه نفر داره نگام میکنه... یه نفر بهم گوش میکنه ........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت 9:16 AM  توسط خاطـره  | 

برف گرم ...

مرد جوان پر بود از حس تنفر و آزردگی! هميشه از اينکه مي ديد دخترک بی پروا راجع به همه چيز حرف ميزند و نظر ميدهد عصبانی ميشد... دخترک دوباره پرسيد: "کجا ميرويم؟" مرد حتی به خود زحمت نداد نيم نگاهي به او بياندازد...همان طور که پايش را روی پدال گاز مي فشرد در دل گفت: "ساکت شو بشين ببين کجا ميريم!"

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/04ساعت 7:3 PM  توسط خاطـره  | 

عينك ته استكاني ....

درست هنگامی وارد ایستگاه مترو شد که سوت بسته شدن درها به گوش رسید. بی درنگ خود را به داخل نزدیکترین واگن پرت کرد. در بسته شد و قطار با سرعت یکنواخت و آرام بخشی حرکت کرد. چشم گرداند تا جای خالی برای نشستن بیابد. همه صندلی ها پر بود، ولی ......

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 0:15 AM  توسط خاطـره  |