تبليغاتX
اولين شب آرامش

اولين شب آرامش

وقتي آدم احساس آرامش ميكنه

دزدی ایرانسلی !

"شارژ رایگان ایرانسل! بشتابید! مطمئنِ مطمئن! فقط با ارسال یک کد اعتبار خود را افزایش دهید!"
این جملات برای شما آشناست؟ اگر نیست کافی است همین الان سرچ کنید و ببنید که چند سایت و وبلاگ این جملات را تبلیغ کار خود کرده اند. اما حقیقت ماجرا چیست؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 12:58 PM  توسط خاطـره  | 

هکر ها به چه می اندیشند ؟!

شکی نیست که واژه هک و هکر برای همه ما شناخته شده و معموله... اما این که چقدر تو این زمینه توانایی داریم و ذهنیت و تصورمون از افرادی که این توانایی رو دارن، چجوریه ... خب قطعا متفاوته...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 12:44 PM  توسط خاطـره  | 

تجربه مرگ...

چند بار این جمله را شنیده اید که مثلا

مرگ را با چشمهای خودم دیدم ... مرگ از یک قدمی ام رد شد ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 1:44 PM  توسط خاطـره  | 

بخواب! دیگر دود دیدگانت را نخواهد آزرد ...

نویسنده محبوب من... نه... نویسنده محبوب خیلی ها... دیروز دار فانی را وداع گفت... نادر ابراهیمی را از همان سال هایی که به کتاب خواندن روی آوردم میشناسم... " بار دیگر شهری که دوست می داشتم" را هزاران بار خونده ام... تک تک جملاتش را میستایم...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 0:26 AM  توسط خاطـره  | 

دعا...

یک نفر به دعای ما و توجه پروردگار احتیاج دارد... شاید محسن عزیز از دست من دلخور شود... دوست داشتم وقتی همه چیز به خیر و خوشی گذشت خودش بیاید و شرح ماجرا را بنویسد ولی ... امروز ۵ شنبه است و روز استجابت دعا...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 11:3 AM  توسط خاطـره  | 

موزه میراث روستایی گیلان ...

من آنجا را ندیده بودم و اصلا خبر نداشتم چنین جایی هم وجود دارد وقتی از شمال به قصد تهران حرکت کردیم، حوالی رشت دایی گفت که موزه ای را پیدا کرده است و آنقدر زیباست که باید ما هم ببینیم. این شد که سر از آنجا در آوردیم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 12:59 PM  توسط خاطـره  | 

خدا همین نزدیکی است...

انگار همین دیروز بود... سرمای بی سابقه ی تهران، برف و یخبندان و پستی دل گیر: که دلم آفتاب میخواهد. دلم گرمای ملایم اردیبهشت ماه و بوی گل و رقص خورشید و آبی آسمان می خواهد... دلم طبیعت میخواهد...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 1:32 PM  توسط خاطـره  | 

ايراني !

من از کسایی هستم که دست کم خودم فکر میکنم که روی کشور و ملیتم حساسم . شما چطور؟ بذارید بحث رو یه جور دیگه شروع کنم. موقع خرید کالا، بیشتر چی براتون اهمیت داره؟ کیفیتش یا قیمتش؟ یا قبل از هرچیزی کشور سازنده اش؟!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 5:41 PM  توسط خاطـره  | 

وبلاگ بازی یا بازی وبلاگی به دعوت بهنام

گمونم همه اونایی که وبلاگ دارن دست کم یه بار به یه بازی وبلاگی دعوت شده باشن. من بارها و بارها تو این بازی ها شرکت کردم و متاسفانه یا خوشبختانه هرکی رو که بازی دعوت کردم هیچ وقت شرکت نکرده!!
آخرین بازی که دعوت شدم از طرف راسکولنیکف بوده!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 7:55 PM  توسط خاطـره  | 

تعطیلات خود را چگونه گذراندید ؟!

یادمه وقتی تابستون تموم میشد و میرفتیم مدرسه یا وقتی تعطیلات کوتاه عید رو پشت سر میذاشتیم و تو اولین جلسه انشای مدرسه شرکت میکردیم، اولین انشا بی برو و برگرد این بود:

ـ تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 11:22 PM  توسط خاطـره  | 

تبریک...

کم مینویسم و میدونم که یه جورایی تنبل شدم... راستش چند بار خواستم پست خداحافظی بزنم و منتظرتون نذارم... دوستان و همکارا که لطف دارن به من اعتراض کردن... همیشه دو ماه آخر سال برام پر از شلوغی و گرفتاری و بدو بدو بوده و هست...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 11:54 AM  توسط خاطـره  | 

یک نفر چشم به راه من است...

در دل انديشيد: علي رغم اينكه كمي مي ترسد به طرز ترسناكي كنترلي بر اعمالش ندارد. به طرف جعبه كوچك حاوی قرص‏ها رفت. شكاف كوچكي كه با تيغ روي دستش ايجاد كرده بود، هنوز مي سوخت و انگار با اين سوزش مدام به او يادآوري مي كرد كه اين بار بايد راه بهتري بيابد و همه جوانب را بسنجد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 8:52 PM  توسط خاطـره  | 

مثل همیشه نیست!

فکر کردم اینبار مثل همیشه نباشه! یه جورایی ساختار شکنی کنم و به جای اینکه داستانی از من رو بخونید کتاب هایی رو که به تازگی خوندم رو بهتون معرفی کنم و چند تا داستانک هم انتخاب کردم و براتون مینویسم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 12:43 PM  توسط خاطـره  | 

آزادی افسون!

صورتش حالت کسانی را داشت که به طور ناگهانی خبری مسرت بخش شنیده باشند، اما به صحت خبری که می شنوند، ایمان ندارند. نه "افسون" نمی توانست بپذیرد، چیزی که می شنود حقیقت داشته باشد. خانم همسایه در حالی که سعی می کرد، لحن غم انگیز و تسکین دهنده ای داشته باشد، گفت: ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/09ساعت 1:41 PM  توسط خاطـره  | 

یـخ !

چقدر پیش اومده که دچار سو تفاهم شده باشید... اتفاقی افتاده باشه، شما قضاوتی کرده باشید و بعد متوجه شده باشید که اصلا قضیه جوری که شما فکر میکردید نبوده... و تازه خیلی وقتها هست که ما اصلا متوجه اشتباهمون نمیشیم...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 2:55 PM  توسط خاطـره  | 

جذابیت اهریمنی!

نگاهش جور خاصی بود. تن را می لرزاند. نمی شد گفت زیباست، ولی جذابیت وحشتناکی داشت. شیطنتی در پس چهره اش نهفته بود که باعث می شد، برای ایفای نقش منفی یک فیلم مناسب به نظر برسد. اما از آن "بد من" ها که آدم عاشقشان می شد ........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت 6:8 PM  توسط خاطـره  | 

نذر ...

برای یه دفعه هم که شده، بیایید با خودتون رو راست باشید. تو شرایط متفاوتی که به طور روزمره براتون پیش میاد، شما چقدر دیگران رو سرزنش میکنید؟ دیگران چقدر شما رو سرزنش میکنن؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 11:16 AM  توسط خاطـره  | 

خدا

شما اولین باری که خدا رو حس کردید... کی بود؟ اصلا چی شد که به اون حس رسیدید؟! حسی که به آدم میگه: یه نفر اون بالا هست... یه نفر داره نگام میکنه... یه نفر بهم گوش میکنه ........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت 9:16 AM  توسط خاطـره  | 

برف گرم ...

مرد جوان پر بود از حس تنفر و آزردگی! هميشه از اينکه مي ديد دخترک بی پروا راجع به همه چيز حرف ميزند و نظر ميدهد عصبانی ميشد... دخترک دوباره پرسيد: "کجا ميرويم؟" مرد حتی به خود زحمت نداد نيم نگاهي به او بياندازد...همان طور که پايش را روی پدال گاز مي فشرد در دل گفت: "ساکت شو بشين ببين کجا ميريم!"

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/04ساعت 7:3 PM  توسط خاطـره  | 

عينك ته استكاني ....

درست هنگامی وارد ایستگاه مترو شد که سوت بسته شدن درها به گوش رسید. بی درنگ خود را به داخل نزدیکترین واگن پرت کرد. در بسته شد و قطار با سرعت یکنواخت و آرام بخشی حرکت کرد. چشم گرداند تا جای خالی برای نشستن بیابد. همه صندلی ها پر بود، ولی ......

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 0:15 AM  توسط خاطـره  |