تبليغاتX
اولين شب آرامش

اولين شب آرامش

وقتي آدم احساس آرامش ميكنه

یه جو شانس ...

راستی میدونین به چی میگن شانس ؟  این که  ما فرصتی مناسب را در زمانی مناسب بدست بیاریم و از اون استفاده کنیم  راستی چند تا از ما ها این فرصت ها رو داشتیم و از دستتشون دادیم ؟؟؟ بعد هم میگیم شانس نداریم . 
خيلي وقتها وقتي به چيزي معتقد هستيم به سرمون هم مي یاد مثلا معتقديم كه بعد از هر خنده گريه هست .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 11:40 PM  توسط فريـبا 

یک نفر چشم به راه من است...

در دل انديشيد: علي رغم اينكه كمي مي ترسد به طرز ترسناكي كنترلي بر اعمالش ندارد. به طرف جعبه كوچك حاوی قرص‏ها رفت. شكاف كوچكي كه با تيغ روي دستش ايجاد كرده بود، هنوز مي سوخت و انگار با اين سوزش مدام به او يادآوري مي كرد كه اين بار بايد راه بهتري بيابد و همه جوانب را بسنجد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 8:52 PM  توسط خاطـره  | 

تصویر دوریان گری

چهره» تنها ناحیه ای از آناتومی انسان هاست  كه روح انسان رو  میتونه تا حدی نشون بده. .
داستانی هست که می‌گه وقتی داوینچی می‌خواست تابلوی «شام آخر» را بکشه، رفت روی آدم‌ها تحقیق کرد تا یک چهره خوب رو پیدا کنه و به‌جای حضرت مسیح بکشه  ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 0:5 AM  توسط فريـبا 

تموم شد ...

نميدونستم شيكسته يا يه خراش سادس ... درد شديدي داشتم ....مرتب دستمالو ميچرخوندمو محكم روي زخمش فشار ميدادم ... مدام حرفاش تو ذهنم ميومد و خاطرات چندين و چند ساله تلخي كه باهاش داشتمو به يادم مياورد .... هميشه ميگفت مريضي هاي تو هيستريكه ... همش براي جلب توجهه ....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 11:50 PM  توسط محسن  | 

مثل همیشه نیست!

فکر کردم اینبار مثل همیشه نباشه! یه جورایی ساختار شکنی کنم و به جای اینکه داستانی از من رو بخونید کتاب هایی رو که به تازگی خوندم رو بهتون معرفی کنم و چند تا داستانک هم انتخاب کردم و براتون مینویسم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 12:43 PM  توسط خاطـره  | 

مردن يا زنده بودن ...

تا حالا شده ببينين كسي خود كشي كنه ؟؟؟ نه موقعي كه الكي نااميد ميشه ... يا وقتي به كسي كه ميخواسته نرسيده يا اون جوري كه ميخواسته نشده .... نه ... اصلن يه چيز ديگه .... تا حالا شده بگين فلاني بميره بهتره تا بخواد اينجوري زجر بكشه ؟ ... آره شده ؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 6:48 PM  توسط محسن  | 

آزادی افسون!

صورتش حالت کسانی را داشت که به طور ناگهانی خبری مسرت بخش شنیده باشند، اما به صحت خبری که می شنوند، ایمان ندارند. نه "افسون" نمی توانست بپذیرد، چیزی که می شنود حقیقت داشته باشد. خانم همسایه در حالی که سعی می کرد، لحن غم انگیز و تسکین دهنده ای داشته باشد، گفت: ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/09ساعت 1:41 PM  توسط خاطـره  | 

شالیزار...

گاهی اوقات  اون قدر از دست روزگار دلتنگ میشم که دلم میخواد در یکی از سرد ترین ثانیه ها منجمد بشم و مجبور نباشم دیگه بی رمق به دنبالشون نفس نفس بزنم.. مث چهره های عکس های قدیمی.. آخرین نفسم رو .. پشت یک لبخند ساختگی برای همیشه  تو سینه ام حبس کنم. 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 11:30 PM  توسط فريـبا