والا در مورد مبل چيز خاصي نميتونم بگم .... بين مبل و كاناپه و راحتي ، كاناپه رو انتخاب ميكنم ... اگه مبل استيل يا صندلي گونه باشه عادت دارم انقد ميرم پائين كه انگار خوابيدم ... اما كاناپه باشه بيشتر حال ميكنم .... آخر پست بيشتر ميحرفم ... براتون چند تا مدل مبل جديد و باحال گذاشتم .... اميدوارم خوشتون بياد .....
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است. شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد
از این به بعد یه چرخش 360 درجه ای تو پستهام می بینید ... یه شیوه ی خیلی مدرن ... به سبک روز ... دیگه چیزی به اسم دست نوشته از من نمی بینید مگه در بعضی موارد و اونهم نه به سبک و سیاق قبل ، چون براشون یه فکر اساسی کردم که گفتنش جایز نیست ... اما پست : می خوایم بدونیم اگه یه غزال با سرعت زیاد از یه خیابون برفی رد شه چه اتفاقی می افته ؟ ...
چند وقتيه يه شاخه هائي تو هنر باز ميشه ... مثل همين Body Art كه اصلن معلوم نيست از كجا اومده و تاريخچش چيه ... خيلي وقت بود كه قول داده بودم از اين هنر بدني يه چيزائي بذارم .... شايد از جام جهاني بود ....
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه ...
در جسم خشکم دمیدی و به حرکتم در آوردی ، مرا در طوفانها و مصیبتها مورد آزمایش قرار دادی و از آنچه آفریدی روزیم قرار دادی ... بعضی را بر من برتری و فزونی بخشیدی و برخی دیگر را در حسرت اینکه جای من باشند و مرا آزرده از هر دو حالت ... سال بهشت و دوزخی تو را شنیده ام طولانی است اما سال زمینی ات کوتاه است و در همین سال تنها یک ماه میهمان تو هستم ... تنها همین یک ماه ...
چنگال بدون قاشق مث قیمه ی بی پیاز می مونه ... یا مث عروس بی جهاز ... یا حالا مثل خیلی چیزای دیگه می مونه که قرار نیست من تک به تک بنویسم ... آدم هنرمند دست به خاک می زنه تبدیلش میکنه به طلا ، یه پیام بازرگانی بود می گفت : خاک را به هنر کیمیا کنیم ... مصداق همین جمله ی بنده س ...
در مورد من همیشه بحث سر این بود که من به پدرم رفتم یا مادرم.مادرم میگفت به اون شبیه ام و پدرم می گفت به اون. شاید یک جور استثنایی بودم.یعنی به هیچ کدوم شبیه نبودم..یک جوری بینابین. رنگ چشمهام به مادرم رفته .! ولی شکل چشمهام به پدرم رفته.ولی بینی ام به هیشکی نرفته.نگو عملش کردم ها!!!! نه مادرزادی سر بالا بود!.....مُد به دنیا اومدم.
نميدونم چرا عادت كردم چيزاي عجيب غريب بذارم ... اينجا به همه چي شبيه الا به يه وبلاگ .. شايدم از هر چي كه خوشم مياد ميخوام بقيه هم ببينين ... شايدم چون قراره سايت بشه ... نه با اين شكل و شمايل اما خوب ....... بگذريم ... عكساي يه هنر نمائي با چنگال رو براتون گذاشتم ... آره چنگال ... بايد ببينين بعد نظر بدين ... مطمئنم خوشتون مياد ....
رودها در جاری شدن ..... وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند .... کوه ها با قله ها ..... و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند وانسانها ..... همه انسانها ..... با عشق، فقط با عشق ....
نمی دونستم اسم پست رو چی بذارم ... شاید هرزگی به شیوه ی پست مدرن مناسب بود ... من که کلی حالم بد شد ... هم از رو دلسوزی هم از عصبانیت ... عکسو که دیدمبازم از زندگی متنفر شدم ... چرا باید یه همچین اتفاقی بیافته ؟ شاید درست نباشه گفتنش ولی ... می ترسم از آینده ی هممون می ترسم ...
بعضی وقتها آرزو میکنم کارگر بنا بودم. چرا؟؟؟ برای اینکه وقتی خونه میایی به خودت و خانوم میگی بببببببه امروز 7 تا دیوار چیندم (چیدم) بالا! 2 تا اطاق سفید کاریش تموم ! یک وانت آجر را خودم یک تنه خالی کردم . با 5 تا پاکت سیمان و یک وانت ماسه . بعد پاهاتو دراز میکنی، خودتو برای عیالت لوس می کنی،...