تبليغاتX
اولين شب آرامش

اولين شب آرامش

وقتي آدم احساس آرامش ميكنه

عروسك زنده ...

تو يكي از پستام حرف از محبت مصنوعي زده بودم ...  چند روز نگذشت كه يكي از دوستام يه ايميل فوق العاده برام فرستاد ... ايميلي كه تقريبن حرفمو ثابت ميكرد ... يه موجود زنده آزمايشگاهي .... عروسكي كه خون داره ... درد رو حس ميكنه ... غذا ميخوره و مدفوع داره .. حركت ميكنه .... استخون داره و .......... بايد ببينين و بخونين ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/29ساعت 2:37 AM  توسط محسن  | 

گواهینامه مال کیه ؟؟؟ ...

تصویر گواهینامه یکی از مقامات بلند پایه رو واستون گذاشتم  که بصورت اتفاقی تو خیابون پیدا شده  .  جالبه  ، این مقام بلند پایه فقط 1 روز از من بزرگتره البته اونطور که تو شناسنامم هست ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/26ساعت 3:51 PM  توسط پويــا  | 

اولین روز از بقیه زندگی من....

در صبحي كه رنگش مثل هميشه نبود...رنگي بود تازه و شفاف
رنگين كمانی به دستم رسيد .بر چهره زرد افسردگيم,آبي زدم.خنكي آب سراپاي وجودم را لرزاند...لبريز از شور شدم.
ديگر در سينه ام از خزان خبري نيست.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 12:20 PM  توسط فريـبا 

عروسیه سگی ...

  راستش خود من مخم سوت کشید . اینا دیگه کین ؟ ؟ سند ازدواج برا سگ ؟؟؟ ... عاقد برا یه جفت سگ ؟؟؟ ...  تالار ستاره دار برا عروسی یه جفت سگ ؟؟؟ ... عاقد ؟؟؟ ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 3:52 AM  توسط پويــا  | 

تولد ...

شعر بود يا قطعه ادبي نميدونم ... قشنگ بود ... اتفاقي ديدمش  ... تو خونه آرش اينا ... داشتم دنبال ساعت ميگشتم .... خوشم اومد ...  مخصوصن وقتي شعر رو ميخوندم كه يه شب رويائي بود برام .... يه جشن تولد سورپرايز ... يه متن لاتين فوق العاده بود به اسم Birthday .... توش از لغتاي ساده استفاده شده خيلي ساده و آسون اما قابل فهم و قشنگ ... من يكي كه لذت بردم ... 15


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 0:25 AM  توسط محسن  | 

سادگی یا پخمگی ؟

آره محسن جان راست میگه .  الان دوره زمونه ایه که اگه قرص یا کپسول محبت هم ببینیم نباید تعجب کینم . ولی گناه این کوچولو چیه که از بچگی باید محبت مصنوعی رو تجربه کنه ؟ جان من فقط یه لحظه تو چشاش نیگا کنین آدم دلش پر می شه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/17ساعت 4:5 PM  توسط پويــا  | 

فيلم 300 ...

دارن با همه چيزمون بازي ميكنن ... اقتصادمون يه جور ... مملكتون رو يه چور...... فرهنگمون يه جور ... الانم دارن شخصيت و فرهنگمون رو ........ هر كي بوده خيلي احمق بوده ... ايروني ها رو حيوون ، وحشي و حيوون نشون دادن ... قراره اين فيلم از فردا يعني ۹ مارس تو هاليوود اكران بشه .... فيلم ايروني هاي وحشي ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/17ساعت 0:45 AM  توسط محسن  | 

محبت مصنوعي ...

اگه ديدين يه روز كپسول علاقه ، قرص لبخند و آمپول بوسه اومد تو بازار تعجب نكنين .... يه روزي ميرسه كه هر كسي واسه نيازهاي عاطفيش هم مثل نياز هاي جسميش از مصنوعات شيميائي و مصنوعي استفاده كنه ... هر چي ميگذره بيشتر ميبينيم اين چيزا رو ... عكساي يه جور محبت مصنوعي رو براتون گذاشتم ... واسه كسائي كه نميرسن به بچه هاشون محبت كنن ... حتي در حد يه بقل گرفتن ساده ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت 10:21 PM  توسط محسن  | 

من شبیه خودم هستم...


دوباره انگيزه ام خاموش مي شود.
جمله معروف اي کاش در وجودم شعله مي کشد .
يادم نمي ايد تا امروز؛بر داشته هاو نداشته هايم افسوس خورده باشم
و يا جمله((اي کاش))را از نهايت درون فرياد زده باشم
بارها به کلماتي که از نهانم شعله کشيده اند خيره ماندم و باور نمي کردم که
وسعت اسودگيم تا اين حد گسترده باشد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/13ساعت 12:35 PM  توسط فريـبا 

عکس بالای 18

عکسای xxx می خوای ؟

متاسفانه الان اکثرن با اینجور تیترها و لینکها خیلی راحت آمار بازدید ها رو می برن بالا . بعضیام انصافا کم نمیزارن و بدون تعارف کلیک میکنن و بله ده بدو که اومدم  ........... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/11ساعت 2:51 AM  توسط پويــا  | 

بريتني موهاشو يك ميليون دلار فروخت ...

بله ... عكساي بريتني كچل رو براتون گذاشتم ....تو يه اتفاق غير منتظره خانوم بريتني لطف ميكنن وموهاشون رو از ته ته كوتاه ميكنن و 1 ميليون دلار ميفروشن ... باور كردنش سخته .... اما خوب دو طرفه سود ميكنه .... هم 1 ميليون دلار رو ميگيره ... هم باز صد برابر ميفته تو زبونا و تو سايتا .... مثل همين Shelterless  4


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/07ساعت 9:10 AM  توسط محسن  | 

پرتگاه....

من اینجا هستم...لب پرتگاه.
اگر بترسم حتما می افتم. چشمهایم را می بندم...به بالا رفتن فکر می کنم. چه طاقت فرساست به او نگاه می کنم و به زندگی که بالای سرم چرخ می زند...و به قله ای که بالاست. نزدیک نزدیک, .....به خورشید....به خدا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/05ساعت 4:2 PM  توسط فريـبا