با اينكه تو اداره بودم اما از خنده منفجر شدم وقتي اينو خوندم ...
توي يه پارک در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبهروي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1384/11/29ساعت
1:24 AM  توسط محسن
|
ولنتاين در جواديه طهران:
بتول: آقميتي، ميدوني امروز چه روزيه؟
ميتي: دست كم گرفتي ما رو مس كه! خب امروز سالگرد آزادي آق ميتي از زندونه ديه!
بتول: نه بابا... امروز روز زيدبازي است... تو ام كه امام زيد بازايي...!
ميتي: خدايي؟! پس كثافتكاري داريم امشب! ...
ولنتاين در رشت : ...
ولنتاين در اردبيل : ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/11/25ساعت
4:58 PM  توسط محسن
|
فكر ميكردم همون يدونه باشه يا اگه بازم هست دوسه تا ديگه باشه . فك نميكردم اين همه باشه كاريكاتورها ...شايدم ديدن بازارش داغه گفتن بيا ادامه بديم .... هوم ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/11/24ساعت
6:33 PM  توسط محسن
|
امسال هم ملكه زيبائي كانادا يه ايروني بود ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/11/23ساعت
2:38 AM  توسط محسن
|
زياد اهل سياست نيستم . يعني راستش رو بخواين صفر صفر ....
بعد سالي ديروز داشتم تلويزيون نگاه ميكردم . يعني مجبور بودم اعصابم خورد بود رفتم تو حال نشستم. به قول يكي از بچه ها با كنترل پيانو ميزدم كه ديدم اخبار داره يه چيزائي ميگه ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/11/17ساعت
8:20 PM  توسط محسن
|
امروز يكي از دوستان دو تا نظريه متفاوت از دختر بودن يا نبودن كامپيوتر ها برام ميل كرده بود شما هم بخونين جالبه ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/11/11ساعت
7:8 PM  توسط محسن
|
مادري براي ديدن پسرش مسعود ، مدتي را به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي كند. كاري از دست مادر بر نمي آمد و ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/11/11ساعت
9:25 AM  توسط محسن
|
باورم نمیشد که اصلن وجود داشته باشه ...
هر چی شنیده بودم این "ای ایران" بود و اون شعر قبلیه .
نمیدونستم ایران حتی زمان قاجار هم سرود ملی داشته ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/11/04ساعت
5:56 PM  توسط محسن
|